به نزديك بانو همه بازگفت * بيفزود ميل زن اندر نهفت
380 جواب مُعبّر به ياد آمدش * شدن جفت او سخت داد آمدش
دلش كرد يكبارگى ميل آن * كه با او شود جفت اندر جهان
پيمبر چو نزديكِ بانو رسيد * سرافگنده « 1 » بانو سخن گستريد :
« تو دانى ز بهرم به خواهندگى * كند هر سرافراز پويندگى
و ليكن مرا نيست ميلى به شو * نجويم به كار هوا آرزو
385 كه زشت است بر بانو سالخورد * چو گردد ز شهوت طلبكار مرد
و ليكن چو دارم بسى خواسته * ز هرگونهاى نعمت آراسته
به خيره تلف مىشود مالِ من * وز آن سُست خواهد شدن حالِ من
ندارم به گيتى ز يك تن گزير * كه باشد مرا اندر اين دستگير
كه زن كدخدائى نداند همى * سخن گرچه از عقل راند همى
390 بِهْ از تو ندانم كسى را امين * توئى اندر اين كار پيشم گزين
به عمّت بگو تا مرا از پدر * بخواهد ز بهرت ، دهد او مگر
كه از گفتهء او خُوَيْلِد گذر « 2 » * همانا نجويد در اين بوموبر »
سزا با سزاوار گرديد جفت * نشايد چنين آرزو را نهفت
پيمبر درآمد به نزديك عم * ازين در سخن گفت با او بهم
395 چنين گفت عمّش : « ز درويشيت * عجب گر بسازند با « 3 » خويشيت
ولى من كنم خواهش از بهر تو * مگر خود نگويند « 4 » اين گفتوگو »
ابو طالب آمد به خواهشگرى * خويلد بپيچيد از اين داورى
چنين گفت : « دخت مرا از قريش * ز هركس فزونست ترتيب عيش
بسى خويش و بيگانه برخاستند * زبان را به خواهش بياراستند
400 ندادم به كس زآنكه همكُفْو « 5 » خود * نديدم كسى را ز نيك و ز بد
هامش
( 1 ) ( ب 382 ) . سرافگنده : محجوبانه ، شرمگنانه ، از روى حجب و حيا .
( 2 ) ( ب 392 ) . در اصل : كردند .
( 3 ) ( ب 395 ) . در اصل : نسارند با .
( 4 ) ( ب 396 ) . در اصل : نكويند . صورت مختار متن را بدين توجيه آوردم كه « شايد خانوادهء خديجه از باب بىچيزى تو سخنى در ميان نياورند و بدين وصلت رضايت دهند » .
( 5 ) ( ب 400 ) . همكفو : همشأن ، همقدر ، همانند .