چنين گفت ك « آمد به پيشم سه تن * ربودند از آن جايگه شخص من
يكى خنجرى آبگون بركشيد * برم را بدان تا به نافم دريد
220 سبك طشت و ابريق زرّين چو باد * بياورد و احشام « 1 » در وى نهاد
يكايك در آن طشت زرّين بشست * نهادش به جا بر نشان نخست
مرا گفت : « پاك آمدى در جهان * كنون پاكتر كردمت اين زمان »
دؤم كرد بيرون دلم را ز تن * به دو نيم كرد و نديدم شكن
برآورد از آنجاى خونى سياه * چنين گفت ك « اينست فعلِ تباه
225 كه شيطانى است اين و هر آدمى * بود بهرهور زاين به روى زمى
ز تو پاك كرديم تا بر تو راه * نباشد ز شيطان به هر جايگاه »
پس آنگه نهادش بر آنجا كه بود * به انگشترى مُهر كردند زود
سئم كس به من بربماليد دست * دُرستم شد اين تن بدينسان كه هست
شدند از من آن هر سه اندر نهان * ندانم چه چيزست اين در جهان
230 هنوز است آن سردى اندر برم * كه شستند احشاء زاين پيكرم » « 2 »
حليمه مر او را به بر برگرفت * وز اين كار انديشهها درگرفت
بياورد او را سوىِ خانه باز * ز هرگونه انديشه كردى دراز
به دو شوهرش گفت ك « ورا كنون * سوى مام بايد شدن رهنمون
از آن پيش بينيم كارى درشت * كه ديوان مراين را بخواهند كشت »
235 حليمه به شو گفت ك « ز كاهنان * بپرسيم احوالِ او را نهان »
زن و شو به نزديك كاهن شدند * از اين كار با او همى دم زدند
كه : « ديوانه خواهد شد اين پاك پور * چه بينى دوايش به نزديك و دور ؟ »
بپرسيد موجب ز ديوانگى * چو مىديد از او فرِّ فرزانگى
بگفتند با او سخن هرچه بود * براين كاهن از وى پژوهش نمود
240 به پاسخ رسُول گزين همچنان * سخن كرد نزديكِ كاهن عيان
چو كاهن براينگونه پاسخ شنود * بجَست و مراو را به بر درربود
چنين گفت ك « اى قوم اينست آن * كه بردارد آئين و رسمِ بُتان
همه دينها گردد از وى زبون * به دينى ز نو باشد او رهنمون
هامش
( 1 ) ( ب 220 ) . احشام - احشاى مرا .
( 2 ) ( ب 230 ) . در اصل : اجساد زين بيكرم .