ز انس آمد انسان حقيقت پديد * كه جُزو است تحقيقِ كلّ را كليد « 1 »
به كلِّ خود اجزا « 2 » ازآنرو مدام * همىجويد از هرچه باشد مقام
تو گر نيك در خود تأمّل كنى * ز خود معرفت زود حاصل كنى
235 چو بر معرفت دسترس باشدت * همان علم تحقيق بس باشدت
بدانى كه جمله تويى هرچه هست * به كلّ خود از جزو يا بى نشست « 3 »
كه انسان شد از آشنايى انيس * نخواهند بيگانه را كس جليس
چو مجموع اشياست در آدمى * ز اشيا فزون آمد از مردمى
كه اين مردمى ز آشنايى بُوَد * خوش آنكس كه اين روشنايى بُوَد
240 نداند كس از آدمى مردمى * گر از عقل باشد به دو در كمى
كه هركس كه در عقل دارد خلل * چو أَنعام باشند بَلْ هُمْ أَضَلّ
دليل خرد نطق دان اى پسر * چو علمش به دانش شده راهبر
كه بىنطق باشد رسيدن محال * به علم از كم و بيش در كلّ حال
و گر ظن برى لال عالِم رواست * در اين قسم ظنّت به غايت خطاست
245 كه بىآنكه ناطق شود اوستاد * چگونه كسى علم گيرد به ياد
از اين گشت روشن كه بىنطق كس * ندارد به علم و خرد دسترس
چو ما راست تشريف عقل و سخن * به صورت نويم و به معنى كهن
به معنى به عقل آدمى شد شريف * به صورت به نُطقى روان و لطيف « 4 »
نه نُطقى كه نامش بود حرف و صوت * از او گشته اسرارِ گفتار فوت
250 كز اين نطق هم طوطيان راست بَهْر * و ليكن ندانند از شهد زهر
نخوانيم ناطق كسى را كه او * ندارد ز عِلم و خرد رنگ و بو
بلى ناطق آن است كاندر بيان * بود سرّ مرموز بر وى عيان
چو خواهد كه سازد سخنگسترى * علومش بود زير انگشترى
يكى نكته در صد عبادت به كار * درآرد همه چون دُرِ شاهوار
255 همان صد نكت را به يك لفظ درج * كند ، زان سخن را دهد زيب و ارْج
هامش
( 1 ) ( ب 232 ) . در اصل : كل را بدكليد .
( 2 ) ( ب 233 ) . در اصل : خود اجرا .
( 3 ) ( ب 236 ) . در اصل : حوذ از حرو نانى نشست ( ؟ ) .
( 4 ) ( ب 248 ) . در اصل : روان لطيف .