به همان و تيره « 1 » سوگند بدهند . امرا از استماع آن سخنان در قلق و اضطراب افتادند و آب حسرت از ديدهء حيرت گشاده ، دل خونين از جان برداشتند و روى اشكآلوده بر خاك نهادند و امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك با دهشتى عظيم و دلى از بيم دو نيم زبان عجز و تسليم برگشادند كه : « جان و روان مجموع بندگان فداى يك لمحهء زندگانى حضرت صاحبقرانى باد . اى كاش « 2 » عمر ما همه سربهسر به جاى يكروزه حيات آن حضرت قبول مىافتاد كه به طوع و رغبت فدا مىكرديم .
[ بيت ]
گر از جان ما سود بودى ترا * نبودى دريغ از تو جانهاى ما
ولى اين زمان هيچ تدبير نيست * كه امكان تغيير تقدير نيست
اگرچه ما بندگان را بىوجود شريف حضرت صاحبقرانى هيچگونه تمتّع از حيات و زندگانى نخواهد بود و ليكن ما را تا نفسى در تن و رمقى از جان باشد ، پاى خدمتگارى از جادهء جانسپارى و طاعتگزارى آن حضرت بيرون نخواهيم نهاد ، كه بنده اگر خلاف رأى ولىنعمت بينديشد هيچ برخوردارى نبيند . در اين مدت كه ما بندگان به سعادت ملازمت آستان سلطنت آشيان سرافراز بوديم ، جز بندگى و سرافكندگى شغلى نداشتيم و تا در حيات باشيم ، همان طريقه خواهيم سپرد » . به زبان اين سخنان مىگفتند و به الماس مژگان جواهر اشك خونين دمادم مىسفتند .
[ بيت ]
ز غم كرده از ديده دريا روان * ز جان رفته آرام و از تن توان
بعد از آن عرضه داشتند كه : « اگر فرمان شود اميرزاده خليل سلطان و امرا را خبر فرستيم تا به اتفاق از تاشكنت متوجه درگاه عالمپناه گردند و دولت ديدار مبارك دريافته ، وصيت از زبان همايون بشنوند - كه هرچند ما بندگان برحسب فرمان صورت وصايا به ايشان خواهيم رسانيد - چنان نباشد كه خود به مشافهه استماع نمايند » . آن حضرت فرمود كه : « وقت به تنگ رسيد و بيش از اين مجال امثال اين حكايات نيست ، آنها كه غايباند حاضر نمىتوانند شد و ديدار به قيامت افتاد و
هامش
( 1 ) . ع : نوع .
( 2 ) . م : كاج .