مترنّم گشته به عزم درست و نيّت صافى صادق از جملهء منكرات و معاصى توبه فرموده و حدّت مرض و شدّت آن ، زمانزمان مىافزود .
[ نظم ]
چو مىشد فزون دمبهدم رنج شاه * مصيبت گرفتند خورشيد و ماه
چو از درد شه ناله دادى خبر * ز غم خلق را پاره مىشد جگر
در آن دم كه مىزد دم دردناك * زن و مرد را بود بيم هلاك
ز دست مرض شد طبيعت زبون * نه آرام ماند و نه صبر و سكون
همايون تن شاه را دفع رنج * نه مُلك و سپه كرد نه مال و گنج
ز تاب مرض چون زبون شد مزاج * نه تخت آمدش سودمند و نه تاج
و با آنكه مولانا فضل اللّه تبريزى - كه از مهرهء « 1 » اطبّاى حاذق بود ، و ظفر كردار ملازم ركاب سعادت انتساب - در معالجت و تداوى سعى بليغ مىنمود ، روزبهروز خستگى اشتداد مىيافت ، و علتى ديگر سر برمىكرد ، چنانچه چند مرض مخوف مختلف جمع آمد ، كه از معالجهء بعضى ، بعضى ديگر ازدياد مىپذيرفت .
[ نظم ]
چو آمد قضا از مداوا چه سود * چه جاى پزشك از مسيحا چه سود
نبود اندر آن درد اميد شفا * ندانند اجل را طبيبان دوا
چو زِ اندازه بگذشت سوء المزاج * فروماند عاجز طبيب از علاج
شد اعضاى شاه از مرض سخت سست * ولى بود رايش چو اول درست
چون قواى دماغى از اول تا به آخر به سلامت بود ، چنانچه به نفس مبارك با وجود زحمتى چنان به پرسش احوال لشكر و نسق آن مشغول مىشد و چون به رأى صايب دريافت كه مرض قابل علاج نيست دل بر وقوع حادثهء ضرورى نهاده ، خواتين و خواص امرا را احضار فرمود و از سر تيقّظ و بيدارى به وصيت مشغول گشت كه : « به تحقيق مىدانم كه مرغ روح از قفس قالب پرواز خواهد كرد ، پناه به درگاه خداى جانبخش جانستان بردم و شما را به لطف و مرحمت او سپردم ،
هامش
( 1 ) . م : زمرهء .