از آنجا متوجه شام شد و عراق عرب به تحت تصرف و استيلاى قرايوسف درآمد . و چون به حكم « الكلام يجرّ الكلام » 341 اين قصه گزارش پذيرفت ، عنان خامه به اصل داستان انعطاف يافته نموده مىشود كه چون حضرت صاحبقرانى اميرزاده ابا بكر را به جانب بغداد روان ساخت ، كس به وروجرد پيش اميرزاده رستم فرستاد كه متوجه بغداد گشته ، به اميرزاده ابا بكر ملحق گردد و به اتفاق روى جلادت به دفع قرايوسف آورند و حكم شد كه توكل اروسبوغا از همدان و تمن سوجى از نهاوند و شاه رستم از سنغر و دينور ، مجموع ملازم ركاب اميرزاده رستم به بغداد روند . و چون اميرزاده ابا بكر حسب فرموده روان شد و به اربيل « 1 » رسيد ، عبد اللّه حاكم آنجا و كلانتران كه پاى جسارت از حد خود بيرون نهاده بودند ، همه را بگرفته ، بند كرده ، به درگاه عالمپناه فرستاد و جهت پيشكش ، اسبان تازى ، مصحوب آق سلطان ارسال نمود ، و پاينده سلطان برلاس در آنجا وديعت حيات مستعار بازسپرد ، و اميرزاده ابا بكر آغرق گذاشته از آنجا به ايلغار متوجه دفع قرايوسف شد ، و اميرزاده رستم بر وفق فرمان از وروجرد عزيمت نموده ، به راه قبهء ابراهيم لك شتافته و از بغداد گذشته در حوالى حلّه به اميرزاده ابا بكر پيوست .
گفتار در وصول رايت فيروزى نشان به حدود گرجستان
موكب گيتىستان حضرت صاحبقران ، از حوالى قارص نهضت نموده ، به سعادت و اقبال مىراند و صيدكنان منازل و مراحل پيموده ، به ولايت گرج درآمد .
[ بيت ]
به ارمن درآمد چو درياى تند * صبا را شد از گرد او پاى كند
و پيشتر شيخ ابراهيم حاكم شروانات - كه سلوك جادهء نيكو بندگى و جانسپارى به اقدام اخلاص و هوادارى هميشه پيشهء دولت و بختيارى او بود - برحسب فرمان
هامش
( 1 ) . الف ، ع : اردبيل .