مىگذرد - تاخت كنند . ايشان برحسب فرمان از قريهء كانهىكزين « 1 » تا جهاننماى بتاختند و احشام و صحرانشينان آن ناحيه را كشته و اسير كرده و غارتيده ، مظفر و منصور و غانم و مسرور بازگشتند . و روز دوشنبه بيست و نهم حضرت اعلى از مقابل قريهء پله بر آبجون عبور فرمود و به جانب حصار لونى توجه نمود كه علفزار در آن طرف بود و همان روز به قلعهء لونى رسيده ، فرود آمد « 2 » و آن قلعه در ميان دو آب واقع است ، آبجون و آبهيلن « 3 » و آن نهرى است بزرگ كه سلطان فيروز شاه از آب كالينى بريده است و به قرب فيروزآباد به آبجون متصل مىشود « 4 » ، و پيشتر امير جهان شاه و امير شاه ملك و امير اللّه داد به اشارت حكم قضا نفاذ ، به پاى آن قلعه آمده بودند و ميمون ميشوم - كه حاكم آن قلعه بود - و ساكنان آنجا چون از دانش مايهاى و از سعادت پيرايهاى نداشتند ، به اقدام اطاعت و اذعان پيش نيامدند و طريق طغيان و عصيان سپرده ، به جنگ مشغول شدند . و چون رايت فتحآيت سايهء وصول بر آن محل انداخت ، شيخى كه از پير عقل ارشاد يافته ، بيرون آمد و از سر صدق ، گردن انقياد را به طوق عبوديت بياراست و ديگر سكّان قلعه از گبران و نوكران ملو خان ، پاى جهالت از طريق ضلالت فراتر ننهادند و دست خسارت از جسارت و بىباكى بازنداشتند . امر واجب الامتثال به استيصال آن زمرهء ضلال صادر شد و عساكر گردونمآثر ، روى جلادت و اقتدار به فتح حصار آوردند و از اطراف و جوانب نقب زده ، وقت نماز پيشين كه هنگام رسيدن رايت ظفرقرين بود ، تا وقت نماز پسين قلعه را بگشادند و بيشتر گبران در اندرون حصار ، خانههاى خود را با زنان و فرزندان سوخته بودند .
حضرت صاحبقران آن شب در بيرون حصار توقف فرمود ، روز سهشنبه سلخ ربيع الاول فرمان داد از نوكران ملو خان و متوطنان آن قلعه هركه به زيور اسلام متحلّى بود جدا كردند و گبران بىدين را به تيغ جهاد بگذرانيدند و تمام اهالى حصار را غارت كردند ، الّا سادات - كه نور ديدهء عالميان و سرور سينهء اهل ايمان و
هامش
( 1 ) . سعادتنامه : كانهىكرين ؛ كانهىكرمن .
( 2 ) . الف : در ميان دو آب فرود آمد .
( 3 ) . ع : هيكن .
( 4 ) . الف + « فرود آمد ، چه آب جوى از بالاى اين محل دو شاخ مىشود و در فيروزآباد بههم مىپيوندد » .