القصه حضرت صاحبقران چون به نزديك « 1 » حاجى ترخان رسيد ، صبحگاهى با اندك نفرى از خواص پيش از سپاه به حاجى ترخان راند ، و محمدى حاكم آنجا به حكم « 2 » ضرورت به استقبال بيرون آمد و آن حضرت او را « 3 » با اميرزاده پير محمد و امير جهانشاه و امير شيخ نور الدين و تمور خواجهء آقبوغا با لشكر بهطرف سراى فرستاد . و حضرت صاحبقران « 4 » به حاجى ترخان درآمد و بعد از حوالهء مال امان و تحصيل آن « 5 » ، هرچه در آنجا بود از صامت و ناطق عرضهء تاراج گشت ، و شاهزادهء مشار اليه با امرا از آب آتل بر روى يخ بگذشتند و برحسب فرمان ، محمدى را به زير يخ فرستادند ، و طعمهء ماهيان شد . و سپاه ظفرپناه سراى را بگرفتند و آتش زده بسوختند و احشام و صحرانشيان آن نواحى را مجموع غارت كرده براندند و بياوردند .
و خراب كردن سراى ، انتقام جسارتى بود كه لشكر دشت در تخريب زنجيرسراى نموده بودند ، چه در زمانى كه حضرت صاحبقرانى به تسخير فارس و عراق مشغول بود ، ايشان ماوراء النهر را خالى يافته تاخت كردند و سراى قزان سلطان خان را - كه به زنجيرسراى مشهور است خراب كردند - لاجرم سراى بدينگونه زير و زبر گشت .
[ مصراع ]
« كلوخانداز را پاداش سنگ است »
233 و تمامى اهالى حاجى ترخان را كوچانيده شهر را آتش زدند ، و شاه عالمپناه با سپاه به قشلاق معاودت نمود ، و چون به واسطهء شدت سرما و سورت برودت هوا ، ضعف و فتور به حال لشكر منصور راه يافته بود و بيشتر چهارپايان ايشان تلف شده و تنگى و غلا به مرتبهاى رسيده كه يك من ارزن به هفتاد دينار كپكى ، و يك گلهء گاو
هامش
( 1 ) . الف : - و حاجى ترخان بر كنار . . . چون به نزديك .
( 2 ) . ع : - به حكم .
( 3 ) . الف : - صبحگاهى با . . . و آن حضرت او را .
( 4 ) . الف : + اندك نفرى از خواص پيش اسپان .
( 5 ) . الف : - و بعد از حوالهء مال امان و تحصيل آن .