[ بيت ]
پذيره شدن را چو برخاستند * همه كوى و برزن بياراستند
و چون كافهء مردم را دل - كه سلطان كشور بدن است - در پناه آن دولت روزافزون از انديشهء تركتاز حوادث روزگار فراغت يافته بود و اعضا نيز كه رعاياى كارگزار آن كشوراند و سر ايشان در آن شغل دست از تكليف كسب و زحمت كار بازرستند و در دكانها به يكبارگى ببستند ، و بستگى كه پيش از آن در كار مردم بودى ، در آن ايام فرخنده فرجام ، حوالهء در كارخانهها شد و گشادگى كه وقتى دست ستم داشتى ، در آن فرصت روزى دهان قرابه و لب پيمانه گشت و نام و نشان غم چنان گم شد كه بادهء غمگزار بيكار ماند ،
[ مصراع ]
و ليكن شبوروز در كار بود
و شادى و فرح چنان غالب و عام افتاد كه كسى را به مفرّح ياقوتى ميلى نمىشد
[ مصراع ]
مگر آنكه از لعل دلدار بود
[ نظم ]
همه شهر جشن و همه سورسور * به هرگوشه صحبت به هرجا حضور
همه مملكت گشته عشرتسراى * مغنى ز هر پرده عشرتسراى
سراى جهان از نواى سرود * فرستاده هردم به شادى درود
و مهد قيدافهء عهد ، خانزاده مرصّع به جواهر الطاف الهى و مكلل به حلل تأييدات نامتناهى ، به مباركتر طالعى سمرقند را از فرّ قدوم سعادتگستر ، غيرت تختگاه بلقيس گردانيد .
[ بيت ]
از بس پرند چينى و ديباى زرنگار * از كثرت جواهر و دينار بىشمار
كه به رسم پاىانداز و نثار بگستردند و برافشاندند ، زمين و آسمان از ديدهء جهانبين نظّارگيان پوشيده و پنهان ماند .