اقبال مبدرق « 1 » به جنود عون و تأييد ذو الجلال به سمرقند آورند . و چون امراى مذكور به خوارزم رسيدند ، يوسف صوفى مقدم ايشان را به مراسم اعزاز و تكريم و لوازم اجلال و تعظيم تلقى نموده ، از شرايط حرمت و جانبدارى هيچ دقيقه نامرعى نگذاشت .
[ بيت ]
ز جانبدارى و تعظيم و اعزاز * فرونگذاشت چيزى آن سرافراز
و ايشان به رعايت رسم طوى به نوعى كه شايستهء چنان قضيه تواند بود ، قيام نمودند و هدايا و تبركات كه همراه داشتند
[ نظم ]
ز دينار و ياقوت و مشك و عبير * ز ديباى زربفت و خزّ و حرير
ز چينى نسيج و خطايى پرند * گذشته ز اندازهء چون و چند
زر و زيور و گوهر شاهوار * و زان گونه چيزى كه آيد به كار
بسى جامههاى گرانمايه نيز * پرستنده و اسب و هرگونه چيز
برسانيدند . يوسف صوفى نيز جشنى خسروانه مرتب داشته ، طوى داد و خانزاده را مشايعت نموده ، به صوب درگاه عالمپناه روان داشت ، با ترتيبى لايق و تجمّلى فراخور
[ نظم ]
چه از تاج پرمايه و تخت زر * چه از ياره و طوق و زرّين كمر
بسى زيور از گوهر شاهوار * بسى خاتم و ياره و گوشوار
بسى درج و صندوق با قفل زر * پر از درّ و ياقوت و لعل « 2 » و گهر
ز پوشيدنى و ز گستردنى * ز هرچيز كان بود آوردنى
كت و خيمه و خرگه و كندلان * ز هرگونه چندانكه صد كاروان
و امراى مذكور كسى را به تعجيل روانهء سمرقند گردانيدند ، تا خبر توجه ايشان
هامش
( 1 ) . به معناى بدرقه شده .
( 2 ) . م ، كلكته : از لعل و ياقوت و در .