و اقبال آرميده بود ، به آخر رسيد و قهرمان بهار ، سنجق لاله « 1 » برافراخته ، سپاه سبز خفتان نباتى ، به ميدان باغ و بستان كشيد ،
نظم
لشكر كشيد باد صبا سوى جويبار * و آماده ساخت آلت و اسباب كارزار
پيكان ز غنچه كرد مرتب سپر ز گل * داده زره به آب و سنان تيز كرده خار
خبر آمد كه لشكر جته باز عزيمت اينجانب كرده متوجه شدهاند . حضرت صاحبقران روى همت به جمع لشكر آورده ، كس فرستاد و امير حسين را از آن حال آگاهى داد . امير حسين بفرمود تا پولادبوغا و زنده حشم پسر محمد خواجه اپردى و ملك بهادر با سپاه ايلغار كرده هرچه زودتر به حضرت صاحبقرانى ملحق شوند . و چون ايشان به آن حضرت پيوستند ، با لشكرى - گاه حمله گردون صولت و هنگام سير ، ستاره « 2 » نهضت - به اتفاق روى توجه به سوى دشمن نهادند . و چون به موضع آقار رسيدند ملاحظهء حال خيول و دواب كرده ، چند روز در آن علفزار توقف نمودند و از آنجا كوچ كرده ، روان گشتند و از آب خجند گذشته فرود آمدند . و امير حسين سپاه گران جمع آورده از عقب ايشان بشتافت و چون به كنار آب رسيد و از آنجانب منغلاى لشكر مخالف نزديك شده بود ، حضرت صاحبقران در ميان چيناس و تاشكنت لب آب را مخيّم نزول ساخت و سپاه را فرمان داد كه به تورا و چپر « 3 » جاى خود را مستحكم گردانيده ، شرايط حزم و احتياط را بجاى آورند . و امير حسين با تمامى لشكر كه در عقب بودند ، از آب سيحون عبور نمودند و به مورچل خود فرود آمدند . و از آن طرف نيز سپاه مخالف به كنار آب بادام رسيده ، نزول كردند .
امير حسين و حضرت صاحبقران از آنجا نهضت نموده روان شدند . و چون قراول طرفين يكديگر را ديدند به ترتيب لشكر مشغول شده صفها بياراستند . بر دست راست ، امير حسين رايت شوكت به عيّوق برافراشت و قنبلش تيلانجى ارلات بود و هراول اولجايتوى اپردى و شير بهرام و پولادبوغا و فرهاد
هامش
( 1 ) . ع : لانه .
( 2 ) . الف ، ع : سياره .
( 3 ) . الف ، ع : چر .