و امير حيدر اندخودى را - كه دربند بود - به زنده حشم سپردند و همان شب كار او بساخت و تخت وجودش را از والى حيات بپرداخت .
نظم
نخيزد دگر چون درآيد به سر * كسى كز حد خود نهد پا به در
و چون آن ديار از قديم باز ، منسوب به حضرت صاحبقران و دودمان عالى شأن او بود ، مكارم ملكات ملكانه اقتضاى اكرام اضياف مىكرد . امير حسين را طوى داد و گماشتگان حضرتش جشنى آراستند كه زهرهء رامشگر ، از نظارهء آن ساز حيرت نواخته به اداى اين نوا مترنم گشت :
نظم
اين چه بزم است مگر گلشن كام است اينجا * خضر در آرزوى جرعهء جام است اينجا
نعمت آماده و اسباب تنعم وافر * مجلس خاص و طربخانهء عام است اينجا
نغمهء ساز سعادت طربافزا شبوروز * گردش ساغر انعام مدام است اينجا
عاطفت شاملش همگنان را به نوازشهاى درخور ، مراعات فرمود و امير حسين را پيشكشهاى لايق كشيد .
نظم
ز هرچيز كان بود شايستهتر * ز اسپ و ز تيغ و كلاه و كمر
و چون پدر امير حميد را با پدر حضرت صاحبقرانى سوابق مودت و دوستى ثابت بود به حكم « مودة الآباء قرابة الابناء » 103 در آن طوى با امير اولجايتو اپردى - كه آيينه خرد و كياستش از كبر سن به صيقل تجربههاى گوناگون جلا يافته بود و همگنان هنگام سوانح امور بر رأى مشكلگشايش رجوع نمودندى - در باب خلاص امير حميد و اسكندر اغلن مشورت فرمود و ابقاى مهجهء ايشان را از امير حسين التماس نمود . امير حسين « 1 » هرچند مقتضاى رايش فحواى اين بيت بود ،
نظم
دشمن چو به دست آمده از پاى درآور * تا باز به دندان نبرى دست ندامت
هامش
( 1 ) . ع : - امير حسين .