تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
متمكن شده بود . از عاقبت نانديشيد و به خط طغاى تيمور بن سودىگون و به دست معتمدى پيش شيخ حسن كوچك فرستاد و شيخ حسن آن مكتوب برداشت و به اتفاق پيرحسين و امير على پيلتن سوار شدند و به كنار لشكرگاه شيخ حسن جلاير رفتند و يكى را از خواص او طلب داشته ، مكتوب به دو داد و گفت برو بگو كه : « شيخ حسن تيمورتاش ايستاده است و زمين‌بوس مىرساند و مىگويد هرچند شيخ حسن آقا از ما كناره مىجويد و بيگانه را كه در اين مملكت حق ندارد و خصم خاندان هلاگو خان است ، در اين الوس راه داده و هزار تومان به وى و لشكر وى خرج كرده و امروز در اداى خدمات پسنديدهء او اين خط نوشته است ؛ اگرچه امير ، ما را حاسد و عدوى خود مىداند ما اين غدر صريح در حق او روا نداشتيم و او را آگاهى داديم تا از كار خود خبردار باشد » . و شيخ حسن كوچك خرّم و خنده‌زنان به لشكرگاه خود بازگشت و سلاح جنگ از خود باز كرد و با كسان خود گفت : « به حمد اللّه كه كار جنگ يك‌سو شد و فتنهء طغاى تيمور فرونشست » . لشكريانش گفتند : « امروز چهار ماه است تا اين سپاه كارسازى جنگ مىكنند و قرار آن است كه على الصباح چارشنبه برهم زنند ، چگونه شود كه ناگاه فتنه و آشوب به يك‌بار منقطع شود » . شيخ حسن [ كوچك ] گفت : « هم امشب شما را اين معنى معلوم شود » . و چون پيغام و نامه به شيخ حسن بزرگ رسيد ، دودش بسر برآمد و از روى نهاليچه برجست و در حال لشكر را گفت تا در سلاح شدند و جازم و آگاه گشتند و كس فرستاد و ارغون شاه را - كه نايب طغاى تيمور بود - بخواند و آن كاغذ پيش او انداخت . چون ارغون آن را مطالعه فرمود ، امير شيخ حسن سؤال كرد : « كه خط پادشاه هست ؟ » گفت : « هست » ، پس گفت : « من در حق او چه بد كرده‌ام كه اين غدّار بىانصاف دربارهء من چنين شرى مىسگالد و قصد خاندان من مىكند ؟ » چون ارغون شاه را در اين مصلحت آگاهى نداده بودند ، به زانو درآمد و زبان به ذكر اخلاص امير شيخ حسن بگشاد و گفت : « زينهار ! كه مرا از اين خبرى نيست و همانا اين بازى فرزين‌بندى است از منصوبهء شيخ حسن تيمورتاش ؛ چه پادشاه مرد