تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
آن دو لشكر به‌هم رسيدند . طغاى [ تيمور ] بىمشورت شيخ حسن بزرگ ، اكرنج بيگى كه دايهء سلطان ابو سعيد بود ، پيش شيخ [ حسن ] كوچك فرستاده كه : « ميان پدر ما و امير چوپان دوستى قديم است و در آن‌وقت كه حكم يرليغ رفته بود تا پدرم سودىگون را از ميان بردارند و امير چوپان مانع آن حادثه شد و ما را آن حقوق فراموش نيست و امروز بدين واسطه روا نمىدارم قصد خانهء چوپانيان كردن ، مصلحت آن است كه مادهء مخالفت از ميان برخيزد » . شيخ حسن كوچك چون پيغام بشنيد به غايت خرّم شد و گفت : « هرچه پادشاه جهان فرمايد صلاح دين و دولت و سپاه و رعيت باشد » . و اكرنج بيگى را با كسانى كه با او همراه بودند ، نوازش نمود و خلعت‌هاى فاخر پوشانيد و با اكرنج بيگى در خلوت گفت كه : « پادشاه را زمين‌بوس از من برسان و بگو كه مرا در اين مملكت اختيار كلى هست ، اما از طرف شيخ حسن بزرگ - كه داماد ماست و اگرچه از او كارى برنمىآيد - ايمن نيستيم . مصلحت آن است كه پادشاه طغاى تيمور ما را به رفع و قمع او رخصت دهد تا او را از ميان برداريم و چون كار او ساخته باشيم ، ساتى بيگ و دلشاد را به پادشاه دهيم و ما كمر بندگى بر ميان جان بنديم و ملازم كرياس عالى باشيم » . چون اكرنج بيگى از آنجا بازگشت و اين پيغام‌هاى مموّه مجوّف به طغاى تيمور رسانيد ، پادشاه طمع در مصاهرت دختر الجايتو خان كرد و او را به مواعيد پسنديده مستظهر گردانيده ، جواب برحسب دلخواه فرستاد و از وى بدين مقدمات عهد و پيمان جست . شيخ حسن كوچك پيغام داد كه : « در اين مصلحت ثابت‌قدميم ، وظيفه آن است كه از براى تأكيد اين عهد به خط شريف خود وثيقت‌نامه‌اى بنويسند كه چوپانيان بايد كه قصد اولاد ايلكان كنند و شيخ حسن بزرگ را با قوم و تبع از ميان بردارند و امارت الوس و نيابت سلطنت آن چوپانيان را باشد » . چون ايلچى به تبليغ رسالت اقدام نمود ، طغاى تيمور را سوداى دو خاتون ، ساتى بيگ و دلشاد خاتون ، در دماغ