پس آنگه به فرمان شاه جهان * به صحرا كشيدند گنج از نهان
زر و درّ و گوهر فزون از قياس * بياورد گنجور گوهرشناس
ز نزديك خان پيشكارى ببرد * به فرمانبران هلاگو سپرد
چنان هم به خاتون و يكيك پسر * جدا هديهها داد بىحدّ و مر
به تشريف اميرانش را ياد كرد * به بخشش دل همگنان شاد كرد
هلاگو ، را شاه دربر گرفت * به مهرش جهانى بمانده شگفت
جدايى از او بر دلش سخت بود * كه او زيور افسر و تخت بود
روان شد ز چشم هلاگو دو رود * چو مىكرد شاه جهان را درود
تو گفتى به گوشش ندا مىرسيد * كه او را نخواهد دگر بار ديد
و هلاگو در ربيع الاول سنهء احدى و خمسين و ستّمائه موافق اودييل ، خان را وداع كرده به اردوى خود بازگشت و به ترتيب يورش ايران مشغول شد ، از جمله از ختاى هزار خانهوار نفطانداز و منجنيقى آوردند و باقى اسباب بر اين قياس توان كرد و در تاريخ رابع عشرين شعبان همان سال توجه ايران نمود و تمغااغل را كه از طرف مادر از ديگر فرزندان ، به راه بزرگتر بود ، قايممقام خود در يورت اصلى بگذاشت و روان شد .
چون به سمرقند رسيد ، در ظاهر شهر در تاريخ سنهء ثلاث و خمس و ستمائه موافق توشقانييل ، به مرغزار كان گل نزول كرد و مسعود بيگ [ يلواج ] در آنجا طوى داد و چهل روز به عيش و عشرت مشغول شد و ياسااغل برادرش در آنجا وفات كرد و از آنجا سوار شده تا كش عنانكش نگرديد . چون بدانجا رسيد ارغون آقا از طوس و ملك شمس الدين [ محمد بن ابى بكر ] كرت از هرات با پيشكشهاى لايق پيش آمدند .
[ بيت ]
از آن پس هواى لب رود كرد * بر و بوم خود جمله بدرود كرد
و در شوال سنهء خمسين و ستّمائه با لشكرى گران از جيحون عبور كرد و آن زمستان در شبرغان بهسر برد و از آنجا روان شده ، به قهستان رسيد و در تون و توابع