[ ( 1 ) ] فرستاد ، كه من بغداد را به كمتر از يك هفته بگرفتم ، و تو قلعه خوردى را درين مدت دراز نمىتوانى گرفت ، پسرش جواب فرستاد كه بغداد را به غدر گرفتى ، و اينجا مرا تيغ مىبايد زد ، هر روز چندين مرد هلاك مىشود ، اين موضع را بر بغداد قياس نمىبايد كرد ، چون اين پيغام به هلاو [ ( 2 ) ] رسيد ، فرمان داد ، كه پسر را بگوييد ، كه از نظر من ترا دور بايد بود ، و الا هر آئينه ترا بكشم سوگند خورد و گفت : كه من اين قلعه را بسه روز بگيرم ، پس به تعجيل تمام ( به ) طرف ميافارقين آمد و جنگ در پيوست ، هر روز بر قرار ما تقدم چند مرد سپيد پوش [ و ] دستار بند ، بيرون مىآمدند ، و زيادت از دويست و سيصد كافر بدوزخ ميفرستادند ، بسه روز جنگهاى سخت كرد ، بعد از سه روز ديگر همانجا مقام كرد ، و جنگهاى سخت فرمود ، چنانچه به قدر ده هزار كافر ديگر بدوزخ رفت ، هلاو گفت اين قلعه از ان تنگرى است ، اكنون شما را آزاد كردم اما يك التماس دارم ، و آن آنست ، كه سواران سپيد پوش را به من نمائيد تا در نظر آرم ، كه ايشان چه گونه مرداناند ؟
چون اين پيغام باهل قلعه رسيد ، سوگند غلاظ ذكر كردند : كه چنانچه شما ايشان را نمىدانيد ، ما نيز ايشان را نمىشناسيم و ما را معلوم نيست كه ايشان كيانند ؟ هلاؤ گفت : اكنون از بهر تنگرى يك هزار اسپ و يك هزار ستور [ ( 3 ) ] و يك هزار گوسپند ، شما را صدقه مىدهم معتمدان بيرون فرستيد تا در تصرف خود آرند ، اهل قلعه گفتند ، ما را به صدقه تو احتياجى نيست و ما هيچ كس بيرون نخواهيم فرستاد ، اگر ترا مىبايد اينجا فرست ، و لا جمله بدوزخ فرست ، چنان ( چه ) تقرير كردند ، كه آنقدر مواشى و اسپ و ستور آنجا بگذاشت و برخاست ، و به طرف موضعى رفت كه آن مرغزار را صحراى موش گويند ، به آب سياه و گل تيره .
بعضى چنان تقرير كردند : كه او را با لشكر شام مصاف شد ، منهزم گشت و با همهء لشكر نيست گشت و بدوزخ رفت ، و بعضى روايت مىكنند كه ملك ناصر حلب ، از جمله لشكر شام و حلب و فرنگ استمداد نمود ، و با او لشكر گران جمع شد ، تا بدين تاريخ هلاو ملعون بديشان مشغول است ،
هامش
[ ( 1 ) ] اصل : ايلخان ؟
[ ( 2 ) ] مط و مب : بر هلاو
[ ( 3 ) ] در متن اصل اين كلمه به صورتى است كه خوانده نمىشود بالاى آن گاو نوشتهاند