بزرگتر ( ين ) مسلمانان كيست ؟ مرا به حضرت خلافت نشان دادند ، من آمدهام تا بر دست أمير المؤمنين مسلمان شوم . چون اين كلمات شيرين در ميان آورد ، امير ابو بكر بدين مزخرفات زهر آلود اعتماد كرد ، و از آنجا با اعزاز به خدمت أمير المؤمنين باز آمد ، آنچه مشاهده كرده بود و شنيده تمام عرضه داشت .
وزير ملعون [ ( 1 ) ] گفت : كه صواب آنست كه أمير المؤمنين با تعظيم [ ( 2 ) ] هر چه تمامتر ، در موكب خلافت بيرون رود ، تا هلاؤ [ ى ] مغل شرط ( استقبال و ) خدمت بجاى آورد . هر چند ملوك اسلام رضى اللّه عنهم ، أمير المؤمنين را گفتند : كه اعتماد نمىشايد كرد . چون تقدير آسمانى و قضاى ربانى رسيده بود [ ( 3 ) ] به هيچ وجه منع آن مسلمانان غازى رضى اللّه عنهم مفيد نيامد ، بعاقبت قضا تازيانهء قهر در عقب موكب [ ( 4 ) ] خلافت ميزد ، تا أمير المؤمنين با يك هزار و دويست سوار معروف از ملوك و صدور علماء و اكابر و تجار و كارداران دولت بيرون رفت ، چون به لشكر گاه هلاؤ ( مغل ملعون در ) رسيد ، او را با آن موكب بموضعى برداشتند و جمله را از هم متفرق گردانيدند و أمير المؤمنين را بگرفت [ ( 5 ) ] و فرمان داد ، تا بقلم خود به بقاياى [ ( 6 ) ] معارف كه در بغداد بودند فرمان ( مى ) نبشت تا بيرون ( مى ) آمدند ، تا تمام را بدست آورد و همه را شهيد كرد [ ( 7 ) ] و اينجا [ ( 8 ) ] در گذشته شدن امير ابو بكر پسر خليفه چند روايت است و اللّه اعلم باصحها .
يك روايت آنست : كه او را و سليمان شاه را ، و فتح الدين كرد [ ( 9 ) ] را و مجاهد الدين ايبك دواتى را جمله شهيد كرد ( ند ) و بعضى روايت ميكنند : كه چون از نزديك هلاو به خدمت پدر باز آمد [ ( 10 ) ] در وقتى كه أمير المؤمنين بيرون ميرفت ، امير ابو بكر بيرون نرفت و از بغداد به طرف باديه بجانب [ ( 11 ) ] شام رفت . بعضى ميگويند : كه شهادت يافت بسبب آنچه در حضور هلاو [ بعد از گرفتار شدن ] كلمات درشت گفت ، و آن كلمات آن بود كه [ گفت ] : ما را گمان افتاد كه ترا اصل بزرگ است
هامش
[ ( 1 ) ] ملعون در مب نيست
[ ( 2 ) ] اصل : باعظم ؟
[ ( 3 ) ] مط و مب : و قضاى ربانى در رسيده بود
[ ( 4 ) ] مط و مب : مركب
[ ( 5 ) ] مط و مب : بگرفتند
[ ( 6 ) ] اصل : ببقاى
[ ( 7 ) ] مط و مب :
گردانيد
[ ( 8 ) ] اصل : و آنجا
[ ( 9 ) ] مط و مب : گرد
[ ( 10 ) ] مط و مب : باز رفت
[ ( 11 ) ] مط و مب : و جانب