تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات ناصرى ( تاريخ كامل ايران واسلام ) ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
چون يك كرت [ ( 1 ) ] هلاو منهزم گشت دوم كرت [ ( 1 ) ] از جملهء خراسان و عراق ، سوار و پياده از كفار و مرتد و اسير جمع كرد ، و باستدعاء وزير « رافضى عليه اللعنة » [ ( 2 ) ] روى به بغداد نهاد « و در مدينه السلام [ ( 3 ) ] بغداد لشكرى كه بود ، آن ملعون مدبر رافضى چون عصيان و ارتداد در مزاج و طبيعت داشت ، لشكر گرد [ كرده ] بغداد [ را ] اجازت كرده بود » [ ( 4 ) ] و ترسايان بغداد هم در سر ، با هلاو يار شده ( بودند ) و مكتوبات نبشته بودند ، و لشكرهاء كفار را استدعا نموده ، از حال احتيال [ ( 5 ) ] وزير ، ملوك و بندگان خليفه را كه سلاطين بود [ ه ا ] ند معلوم شده بود ، و يك كرت مكتوب وزير كه به نزديك هلاو ملعون نبشته بود [ ( 6 ) ] بر خليفه عرض كردند ، بر نوع قصد ايشان حمل كرد و سبب آن بود ، كه ميان وزير ، و ( سلطان ) مجاهد الدين ايبك سر دواتدار منازعتى و مخالفتى بود سر دواتدار مخالفت وزير را با پسر خليفه امير ابو بكر به سبب كشتن روافض معلوم داشت ، و اين معنى را بسمع مبارك أمير المؤمنين ميرسانيد ، وزير را چون سعى ( سر ) دواتدار معلوم شد به خدمت خليفه چنان نمود ، كه سر دواتدار مىخواهد ، تا ترا از خلافت دور كند ، و امير ابو بكر را بخلافت نشاند . أمير المؤمنين را چون سعى هر دو طرف معلوم شده بود ، به سخن هيچ كدامى در سعى يك ديگر التفات نمىكرد ، و چون ملوك مكتوبات [ ( 7 ) ] وزير كه به نزديك هلاو نبشته بود ، به خدمت خليفه باز نمودند ، جواب داد ، كه اين سعى ايبك ( سر ) دواتدار باشد ، و الا وزير ازين بابت نكند ، ملوك از ان جواب افسرده شدند ، تا چون هلاو بده فرسنگى بغداد رسيد سليمانشاه كه امير علم بود ، و ملك عز الدين پسر فتح الدين كرد [ ( 8 ) ] كه پهلوان دار الخلافت بود و ميمنهء لشكر خلافت ايشان داشتند ، با ( سلطان ) مجاهد الدين ايبك سردواتى مستنصرى مشورت كردند ، كه كار از دست بشد ، و خصم زبر دست نزديك آمد ، و وزير با اعدا بساخت أمير المؤمنين را باز بايد نمود [ ( 9 ) ] تا تدبير دفع كفار بسازد .
هامش
[ ( 1 ) ] مب : مرتبه [ ( 2 ) ] كلمات بين « . . . » در مب نيست [ ( 3 ) ] اصل : مدينة الاسلام [ ( 4 ) ] جملات بين « . . . . . » در مب نيست [ ( 5 ) ] مب : اختيال ؟ [ ( 6 ) ] در اصل پريده و خوانده نمىشود [ ( 7 ) ] مط و مب : مكتوب [ ( 8 ) ] مط و مب : گرد [ ( 9 ) ] اصل : را باز نمودند تا تدبير