حسن آشتيانى مستوفى الممالك مسموع شده است كه در حيات خاقان مغفور ، فتحعلى شاه طاب ثراه وفات نايب السلطنه ، عباس ميرزا و جلوس شاهنشاه غازى محمد شاه را حاجى ميرزا آقاسى بتاريخ وقت خبر داد و مستوفى الممالك در پشت كتابى نگاشت و چنان بود كه او گفته بود .
سنهء 1262 هجرى ، اللّه قلى ميرزا ايلخانى « 1 » پسرزادهء حسينقلى خان ربيب حاجى
هامش
( 1 ) - اللّه قلى ميرزا ، ايلخانى « اللّه قلى ميرزا ، پسر موسى خان ، پسر حسينقلى خان برادر ( فتحعليشاه ) پس از آنكه عزت نسا خانم مادرش زن حاجى ميرزا آقاسى شد ، مكانتى بزرگ بدست آورد و هيچ امرى در دولت بىمداخلت او انجام نميشد ، چه تمامت امور مملكت مفوض به ( آقاسى ) بود و محمد شاه بعلاوهء امانت و ديانت او را صاحب كشف و كرامت مىدانست ، لاجرم كارها بر مراد او مىرفت و مردمان در اسعاف حاجت خويش دست توسل به دامان او مىزدند و چون به وساطت حاجى به منصب ايلخانىگرى قاجار نيز نائل شد ، همه روزه شاهزادگان و ديگر بزرگان در مجلس او انجمن مىگشتند و از او تملق مىگفتند ، او هم كمكم به خيال سلطنت افتاد .
محمد شاه چون حفظ حاجى را واجب مىدانست ، از او بازخواست ننموده و او را به حكومت بروجرد مأمور كرد ، اللّه قلى خان كه خود را در خور سرير سلطنت مىپنداشت و اين راز را گاهگاه با همكنان در ميان مىگذشت به باغ خود كه خارج از ارك طهران ساخته بود جاى كرد ( باغ ايلخانى اكنون محل بانك مركزى در خيابان فردوسى است و محل قتل و دفن قرة العين ، طاهرهء معروف در آن جاست . ) و هر روز از قورخانهء دولت خطى فرستاده و مقدارى سرب و باروت به باغ خود حمل مىداد ، قورخانهچيان را از ترس حاج ميرزا آقاسى قوت آن نبود كه سر از فرمان او بتابند .
بالجمله پانصد تن تفنگچى در گرد خود فراهم كرد و در ايام رمضان هر شب بزرگان و اعيان را به دستاويز ضيافت دعوت مىكرد ، بهر آنكه سركشان را رام خود نمايد ، همه روزه با معدودى از مردم خود به شهر درميآمد و بعد از ديدار حاجى به دربار پادشاه مىرفت و از پشت و روى كار آگاه مىشد و تصور ميكرد اگر روزى محمد شاه بميرد بر ضبط ايران قادر خواهد شد ، از آنسوى چون اين راز بر ( ميرزا آقا خان وزير لشكر ) روشن شد او بلافاصله محمد شاه را كه در بستر افتاده بود مكشوف داشت كه ( اللّه قلى خان ايلخانى ) آرزوى تاج كيان همىكند و بهواى تخت و تاج روز مىگذراند ، چنان كه در باغ منزلگاهش هنگامهء مستان او را ( شاه ) خطاب كنند و شاهانه جواب شنوند ، محمد شاه حشمت حاجى را فرو نگذاشت و هيچ از اين گونه سخن بر زبان نراند ، جز اينكه فرمان كرد ايلخانى به عنوان حكومت به بروجرد برود و او با جمعى از شاهزادگان و امرا روانهء بروجرد شد .
اللّه قلى ميرزا كه در بروجرد مشغول جمعآورى پول و قشون بود ، جريان امر را ( محمد قلى خان ايشيك آقاسى ) به عرض محمد شاه رسانيد ، چون پادشاه هيچ امرى از حاجى پنهان نمىداشت :
هرگاه بدين سخن مىرسيد آقاسى معروض مىداشت كه سخنان از در كذب و بهتان است كه -