خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت * حيوان خبر ندارد ز مكان آدميت
به حقيقت آدمى باش و گرنه مرغ دانم * كه همين سخن بگويد به زبان آدميت
رسد آدمى به جايى كه بجز خدا نبيند * بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت
مگر آدمى نبودى كه اسير ديو ماندى * كه فرشته ره ندارد به مكان آدميت
اگر اين درندهخويى ز طبيعتت بميرد * همه عمر زنده باشى به روان آدميت
طيران مرغ ديدى ، تو ز پاىبند شهوت * به در آى ، تا بهبينى طيران آدميت
به نصيحت آدمى شو نه به خويشتن كه سعدى * هم از آدمى شنيده است بيان آدميت