ميرزا محمد خان ناظم خلوت را مشاهده كردم . مشار اليه نيز نظرش به من افتاد . صدا بلند كرد : اى فلانى ، اينجا چه كار مىكنى ؟ مگر نمىبينى چه خربازارى است ! گفتم فلانى ، فكرى كن و راهى بنما كه هلاك شدم . گفت بىخيال باش ، جمعيت زياد را وحشت مكن ؛ همه اينها زير دميشان سست است ؛ و دست مرا گرفته در گوشهاى كه جزيى ارتفاعى داشت برد و گفت بايست تا هروقت اسم تو را خواندند در پاى ميزان حساب بايد حاضر شوى و الا كسى را با تو كارى نيست .
در آن نقطه ايستاده تماشاى آن صحراى نايتناهى و مخلوقات مختلفه الهى را مىنمودم .
تحير به اندازهاى بود كه بيانش محال است ؛ و توحش به قدرى كه تقرير و عنوانش ممكن نيست .
دائما اشخاص و افراد ممالك عديده و شهرهاى بعيده را در پاى ميزان حساب مىآوردند و هر وقت منادى به صدائى فرياد مىنمود . تا شنيدم منادى به زبان ايرانى فرياد كرد : اصفهان .
چون اسم وطن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد . گوشها را تيز و هوش را به طرف ميزان حساب متوجه نمودم . منادى ندا داد : علما . جمعى از آقايان را آوردند . مؤاخذه كردند ، و مجازات دادند ، كه ابدا نمىشناختم و نمىدانستم . تا از درگاه رب الارباب منادى ندا داد : شيخ محمد باقر مجتهد اصفهانى . مشاهده كردم جناب مستطاب حجة الاسلام را با احترام تمام در حالتى كه تمام مرده و اتباع دائما سلام و صلوات در پشت سر آقا مىفرستادند به پاى ميزان حساب آوردند . خطاب مستطاب رسيد اى شيخ ، امروز روز مجازات است و هنگام مكافات . سئوالات ما را يكيك جواب صحيح بايد بدهى و حساب دنيا را ديناردينار بايد بپردازى . اشك شيخ جارى شد ، و به اضطراب تمام عرض كرد : الهى ، اگر ترحم و اغماض تو نباشد واى بر احوال من ! خطاب گرديد : اى شيخ ، اكنون كه به مقام عجز درآمدى و تضرع آوردى در سئوالات رجوع به انصاف خودت مىنماييم . جواب و كيفر آنها را نيز خودت بيان كن . عرض كرد بندهء ضعيفى جز تمكين و رضا چه چاره دارد .
خطاب : اى شيخ ، آيا تفضلات و عنايات ما در دنيا چيزى براى تو ناقص گذاشت ؟
جواب : خير .
خطاب : آيا سواد و علم تو به درجهء اقتدارت بود ؟
جواب : خير .
خطاب : آيا ذلت و كسالتى ترا عارض بود ؟
جواب : نه .
خطاب : ادراك و عقلت كم و كاستى داشت ؟
جواب : خير .
خطاب : در ميان علما حقير و خفيفت داشتيمت ؟
جواب : خير .
خطاب : زوجه مطبوعهاى كه عمده سعادات است نداشتى ؟
جواب : چرا .
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 307
مساهمون: اقبال يغمايى
ص٣٠٧