پانصد نفر بودند ساعت سه ربع كم متفرق شدند .
چاكر كلانتر
* * *
راپورت يكشنبه 27 شهر ربيع الثانى 1325
ديشب تقريبا دو ساعت و نيم از شب گذشته جناب اشرف اتابك اعظم آمدند منزل جناب آ سيد محمد . بعد جناب آ سيد عبد اللّه آمدند . چاكر از مطالب آنها چيزى نفهميدم . بعد جناب اشرف وزير داخله سر ساعت ربع تشريف بردند بعد از تشريف بردن ايشان جناب آ سيد جمال آمدند . بعد از تعارفات آ سيد جمال سه چهار كاغذ بيرون آورد به آقايان نشان داد . آ سيد جمال گفت : حالا ديگر قانون موزيك مىخواهند ، از آن گذشته بعد از همهء اين تفاصيل بنده را هم بابى قلمداد كردهاند كه فلانكس از آن سادات بابى هست كه در زمان حكومت صاحب ديوان كشتنشان ، بعد آ سيد جمال گفت بگذاريد اين قانون را مجزا بكنند من بابى باشم چه ضرر دارد ، من بابى را هم بكشند ، حاضر به كشته شدن هستم ، بعد سه فقره تلگراف ديروز آورده بودند كه جناب اشرف اتابك اعظم به آ سيد محمد داده بودند . بعد خواندند ، بعد آ سيد جمال گفت پريشب در خصوص قزاقها به شما عرض نكردم ، بعد آقا فرمودند خاطرم نيست ، بعد گفت پريشب وقتى كه رفتم طرف منزل ، ديدم از اول كوچه تا آخر كوچه قزاق ايستاده است ، من شهادت خود را گفتم . بعد رفتم تا در منزل . يكمرتبه قزاقها ريختند روى پاى من و گفتند آقا ، التماس دعا . بنده را ديگر گريه مهلت نداد . بنده هرچه خواستم خوددارى بكنم ممكن نشد . بعد خيلى ازشان احوالپرسى كردم . بعد قزاقها هم گريه زيادى كردند . بعد به به آنها گفتم غصه نخوريد ، انشاء اللّه فتح با شماهاست . بعد رفتم توى منزل يك دعايى نوشتم پنجاه فرد . آوردم دادم به قزاقها ، و گفتم برويد به سلامتى ، انشاء اللّه فتح خواهيد كرد . و در منزل هركدام كه سواد داريد بنويسيد ، به سايرين هم كه سواد ندارند ياد بدهيد . بعد گفت الحمد للّه كه حالا اين تلگراف رسيد ، من آسوده شدم ، خيلى شكرانه كردند . و گفت هرچه شاه ما خوشحالتر باشد كار ملت و مجلس استحكام پيدا مىكند و اميدواريم كه باز هم خبر صحيحتر برسد .
چاكر نايب على
* * *
راپورت شب دوشنبه بيست و هشتم ربيع الثانى 1325
هنگام مغرب ، تقريبا دويست نفر در صحن امامزاده يحيى حاضر شدند جناب حاج شيخ مهدى سرخهاى به امامت برخاسته ، حضرات اقتدا نمودند . بعد از قرائت نماز مغرب و عشاء