تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦

راپورت محلهء سنگلج بتاريخ يكشنبه 22 شوال المكرم 1324

ديشب بعد از نماز جماعت آقا سيد محمد مجتهد ، آقا سيد جمال بالاى منبر رفته مشغول موعظه مىشود . صحبت زيادى از حضرت امير نموده بعد مىگويد اين حجة الاسلامان و اين پيشنمازها كه هستند ؟ اى مردم ، باباى ارسىدوز هم مىتواند نماز جماعت بخواند . بايد شخص حجة الاسلام بچه و اطفال مردم را پرستارى نمايد نه اينكه نه معلم را بگذارد درس ياد بدهد ، و نه مال يتيم را بخورد و توى سرش هم بزند . ما كار از حجة الاسلام مىخواهيم نه اينكه شبها سينه مرغ بخورد . در اين شهر هفتاد هشتاد معلم خانه لازم است كه علم يادشان بدهند . كتابهاى فرنگى را جمع كنند ببينند چه نوشته است . آقايان بايد به اين دردها برسند نه اينكه شب بخوابند صبح در وقت بيرون آمدن مردم دستشان را ببوسند . من هم از منبر پائين بيايم دستم را ببوسند . ماها سگ كسى نيستيم ، هركس بميرد وكيل وصى شوند ، مالش را بخورند . بايد كار كرد براى عموم . مردم ، همين حرف زدن در بالاى منبر مال من است . ديگر كسى نيست در اين شهر حرف در منبر بزند همان من يك نفر هستم . اين مجلس كه فراهم شد بايد در لندن كسى حرف بزند ماها در اين مجلس بدانيم كه به چه خيال هستند ، و چه خيال براى ما دارند . آقاى ارسىدوز چه مىداند مجلس يعنى چه . حالا از لابدى اين اشخاص را در مجلس راه داديم . اى مردم بىغيرت ، اى مردم بىحميت ، شماها كه مىرويد درب دكان خرازىفروشى پول زيادى مىدهيد ارسى و پيرهن مىخريد ، مىپوشيد ، نمىدانيد ديگر رنگ آن پول را نمىبينيد . يك جفت ارسى را ده تومان ، پنج تومان مىخريد ، مىپوشيد مرد كه ايرانى هرقسم ميل داريد ارسى مىدوزد چرا نمىخريد ، جنس ايرانى را كسى ندارد ، چرا نمىخريد ؟ از اين قبيل حرفها زياد زد ، وعده مىدهد كه فردا شب زودتر بياييد تا اينكه صحبتها براى شما در منبر بگويم . از منبر پايين آمده دو سه نفر فرنگىمآب و سيد كاغذى به دست آقا سيد جمال داده مىگويد خدمت حجة الاسلام ببريد . نزد جناب آقا سيد محمد مجتهد رفته مىفرمايند فردا در مجلس همين صحبت مذاكره مىشود . متفرق شده مىروند . ( بىامضاء ) * * *

راپورت يكشنبه 22 شهر شوال 1324

ديشب آقا سيد محمد تشريف آورند مسجد ، نماز خواندند . بعد آقا سيد جمال رفت بالاى منبر موعظه بفرمايند . سيدى طالقانى آمد پاى منبر . سؤال كرد . آقا سيد جمال گفت : آقا ، حالا قدرى صبر كن . سيد صبر نكرد ، بنا كرد بد گفتن . كه خداوند روزگار شماها را مثل من بكند . من بدبخت هستم ، با چند سر عيال گرسنه هستم ، حتى فحاشى نمود . آقا سيد جمال اوقاتش تلخ شده از منبر به زير آمد ، بعد سيد را آوردند ، يك تومان پول و يك عبا به او