پدر تو از شبيخون مىترسد « 1 » .
و گويند ربيع بن خثيم فرمان يافت « 2 » دختركى از همسايهء [ ربيع « 3 » ] پدر را گفت كه ما هر شب استونى مىديديم درين سراى همسايهء ما ربيع « 4 » ، كجا شد پدر گفت اين همسايهء ما ربيع بود كه از اوّل شب تا آخر شب ايستاده بود و نماز مىكرد « 5 » دخترك پنداشته بود « 6 » كه آن استونى است به حكم آنك بجز « 7 » شب بر بام نيامدى « 8 » .
و گفتهاند در خواب معنى [ ها ] است كه اندر بيدارى نيست يكى آنك پيغامبر صلوات اللّه و سلامه عليه « 9 » بخواب ببينند و ببيدارى نبينند و ياران و سلف صالح « 10 » [ و خداى تعالى بخواب ببينند و ببيدارى نه « 3 » ] و اين فضلى بزرگست « 11 » .
ابو بكر آجرّى حق [ سبحانه « 3 » و ] تعالى را بخواب ديد [ حق تعالى وى را ] گفت حاجت خواه [ ابو بكر ] گفت يا رب [ همه عاصيان « 3 » ] امّت محمّد را بيامرز گفت من اولاترم بدين « 12 » از تو [ تو ] حاجت خويش خواه .
هامش
( 1 ) - مب : دوزخ مرا رها نكند كى بخسبم . دو روايت را بهم آميخته است .
( 2 ) - مب : بمرد .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : آن استون كى در سراى همسايهء ما بود . بمتن عربى نزديكتر است .
( 5 ) - مب : آن ستون همسايهء ما بود آن نيك مرد كى از اول شب تا آخر برخاسته بودى .
( 6 ) - مب : آن دختر پنداشتى .
( 7 ) - مب : ستونى بود از بهر آنك دخترك جز .
( 8 ) - مب : نشدى .
( 9 ) - مب : رسول را صلى اللّه عليه .
( 10 ) - مب : و صحابه و سلف و تابعين را و در بيدارى نهبينند .
( 11 ) - مب : مرتبتى عظيم است .
( 12 ) - مب : بدين اولاترم .