از آن تكلّف مىكردى تا بخسبد « 1 » وى را گفتند اين چيست گفت « 2 »
[ شعر « 3 » : ]
رأيت سرور قلبى فى منامى * فاحببت التّنعس و المناما
[ شادى دل خويش اندر خواب ديدم بر من دوست گشت از سبب او .
پيرى بود وى را دو شاگرد بود ميان ايشان . خلاف افتاد اندر حديث خواب و بيدارى يكى گفت خواب بهترست زيرا كه خفته معصيت نكند ديگر گفت بيدارى بهتر است كه بيدارى بر معرفت خداى بود ، به حاكم شدند ، نزديك پير خويش پير گفت ترا كه بتفضيل خواب مىگوئى مرگ بهتر از زندگانى و ترا كه بتفضيل بيدارى مىگوئى زندگانى بهتر از مرگ « 3 » ] .
مردى بندهء « 4 » خريد [ چون شب درآمد ] [ به بنده « 3 » ] گفت بستر فروكن بنده « 5 » گفت اى خواجه « 6 » ترا هيچ خداوند هست گفت هست گفت وى بخسبد گفت نه گفت [ تو ] شرم ندارى كه خداوند تو نخسبد و تو بخسبى « 7 » .
[ و گويند پسر سعيد جبير پدر را گفت تو چرا نخسبى گفت دوزخ رها نمىكند كه بخسبم ] .
و گويند كه دختر مالك دينار پدر را گفت چرا [ نمى « 3 » خسبى گفت
هامش
( 1 ) - مب : بتكلف بخفتى كى يك بار ديگر ببيند .
( 2 ) - مب : و درين معنى گفتهاند . خلاف متن عربى است .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : مملوكى .
( 5 ) - مب : جامهء خواب درست كن آن مملوك .
( 6 ) - مب : يا مولاى .
( 7 ) - مب : كى بخسبى و خداى تو نخسبد .