[ شيخ ابو عبد الرّحمن حكايت كرد كه استاد ابو سهل صعلوكى رحمه اللّه روزى طهارت مىكرد اندر ميان سراى ، سائلى درآمد و چيزى خواست و هيچچيز حاضر نبود گفت باش تا من فارغ شوم چون فارغ شد گفت اين آفتابه بردار ، برداشت و بيرون شد و صبر كرد تا دور بشد آنگاه آواز داد كه آفتابه كسى ببرد از پس بشدند بازنيافتند و اين از آن سبب كرد كه اهل سراى او را ملامت ببذل مىكردند « 1 » ] .
و هم از وى شنيدم كه استاد ابو سهل [ صعلوكى ] رحمه اللّه جبّهء داشت و به كسى بخشيد اندر ميان زمستان و آنگاه بدرس آمد جبّهء زنانه پوشيده بود « 2 » كه ديگر [ جبّه ] نداشت . وفدى آمد « 3 » از پارس ، از بزرگان اندر همه علوم ، فقه و كلام و نحو « 4 » اسپهسالار ابو الحسن « 5 » كس فرستاد كه تا استاد برنشيند باستقبال ايشان ، درّاعه بر بالاى جبّهء زنان پوشيد « 6 » ، سپهسالار گفت امام شهر بر ما « 7 » استخفاف مىكند ، به جامهء زنان « 8 » بر مىنشيند [ چون حاضر آمدند « 1 » ] با ايشان همه مناظره كرد « 9 » ، و همه را غلبه كرد ، اندر همه علوم « 10 » .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : از شيخ عبد الرحمن سلمى شنيدم كى استاد بو سهل صعلوكى جبهء داشت و به كسى بخشيد در زمستان و چون بدرس آمدى جبهء زنان پوشيده داشتى .
( 3 ) - مب : آمدند .
( 4 ) - مب : از بازرگانان و ائمه و علما و متكلمان و نحويان .
( 5 ) - اصل : حسن .
( 6 ) - مب : دراعه را بر آن جبه فروپوشيد .
( 7 ) - مب : من .
( 8 ) - مب : و بر جامهء زنان بر ستور .
( 9 ) - مب : باز آن همه قوم مناظره كردند .
( 10 ) - مب : در انواع علوم .