[ چيز « 1 » ] نتوانست گفت پس زن وى درآمد و گليمى داشت دريشان « 2 » انداخت و گفت [ اى اصحابنا « 1 » ] اين گليم « 3 » از جملهء [ آن ] كالاست كه اندرين سراى بوده است ، [ اين نيز « 1 » ] بفروشيد شوهر گفت اين [ تكلّف ] چرا كردى [ به اختيار خويش زن او را ] گفت خاموش [ باش ] چون شيخ با ما گستاخى كند و بر ما حكم كند چيزى در خانه بگذاشتن نيكو نباشد « 4 » .
بشر بن الحارث گويد اندر بخيل نگرستن ، دل را سخت كند « 5 » .
قيس بن سعد بن عباده بيمار شد ، دوستان به عيادت دير شدند « 6 » ، پرسيد كه سبب چيست ناآمدن ايشان « 7 » گفتند شرم همىدارند از تو كه ترا وام است بر ايشان [ مالى ] گفت كم و كاست بادا مالى كه از ديدار [ دوستان « 1 » و ] برادران بازدارد منادى فرمود كه هركه ما را مالى بسيار بر وى است از جهت من بحل است « 8 » ، شبانگاه چندان مردم گرد آمدند به عيادت ، خواستند كه در سراى بشكنند از زحمت « 9 » .
عبد اللّه بن جعفر بسر ضياعى مىشد ، به خرماستانى فروآمد و در آنجا غلامى بود سياه كه كار مىكرد ، قوت خويش آورده بود ، سگى در آن حائط آمد و به نزديك غلام آمد قرصى بوى داد سگ بخورد ، ديگر نيز بوى داد ، سديگر نيز بوى داد ،
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - اصل : و زن اين مرد از پس ايشان گليمى داشت بديشان .
( 3 ) - مب : اين نيز .
( 4 ) - مب : ما را چيزى نماند كى از وى بازداريم . بمتن عربى نزديكتر است .
( 5 ) - مب : دل سياه كند و سخت .
( 6 ) - مب : مردمان به عيادت او نمىشدند .
( 7 ) - مب : قيس گفت سبب ناآمدن چيست .
( 8 ) - مب : كى هركس كى قيس را بر وى وامست به دو بخشيد و حلالش كرد .
( 9 ) - مب : آمده بودند كه آستانهء سراى او بشكستند . بمتن عربى نزديكتر است .