و چهارصد درم بياورد و بوى داد و مرد اندر گريستن ايستاد زن وى « 1 » گفت چون « 2 » مرادت نبود چرا بهانه نياوردى « 3 » گفت نه از اندوه سيم مىگريم از آن مىگريم تا چرا حال وى نپرسيده بودم تا او را خود آن نبايستى گفت « 4 » .
مطرّف بن الشّخير گفتى « 5 » چون كسى را حاجتى باشد به من ، بر جائى نويسد كه مرا كراهيت آيد كه اندر روى « 6 » او اثر ذلّ حاجت بينم .
گويند كسى خواست كه عبد اللّه « 7 » عبّاس [ را ] [ رضى اللّه عنه ] خجل كند كه وى را بازو ستيزه بود « 8 » نزديك محتشمان شهر آمد و گفت « 9 » عبد اللّه عبّاس مىگويد كه امروز رنجى برگيريد و به نزديك ما آئيد تا چاشت آنجا خوريد مردمان آمدند چندانك سراى پر برآمد عبد اللّه گفت اين چيست گفتند فلان كس چنين گفت اندر وقت كس فرستاد تا ميوه خريدند و نان و طعام بياوردند و مردمان را بخورانيدند چون فارغ شدند وكيلان را گفت هر روز اين بتوان ساخت از مال من ، گفتند توان ، گفت هر روز بايد كه اين مردم وقت چاشت اينجا باشند « 10 » .
هامش
( 1 ) - مب : و در خانه رفت مىگريست زنش .
( 2 ) - مب : اگر .
( 3 ) - مب : دادى .
( 4 ) - مب : كى چرا از كار او غافل بودم تا او را بر من سؤال بايست كردن .
( 5 ) - مب : گويد .
( 6 ) - مب : كى من كراهيت دارم كى بر روى كسى .
( 7 ) - متن عربى ، نسخهء بغداد : عبيد اللّه .
( 8 ) - مب : و او را زيارتى ( ظ : زيانى ) كند كى با وى ستيزه داشت .
( 9 ) - مب : مدينه شد و هر كسى را گفت .
( 10 ) - مب : ابن عباس مىگويد امروز چاشت به نزديك من خوريد چون زمانى بود سرايش پر مردم گشت عبد اللّه گفت اين چيست گفتند فلان كس چنين گفته است در وقت فرمود تا ميوه خربزه و نان بياوردند و خوردنيها پختند و مردمان را طعام دادند چون از خوردن فارغ شدند وكيلان خويش را گفت هر روز ما را چنين تواند بود گفتند تواند بود گفت به مردم گوييد هر روز چاشت پيش ما خورند .