كسى مىگويد مرا ذاكرى نشان دادند اندر بيشهء ، نزديك او شدم ، نشسته بود ، آنگاه ددى ديدم ، عظيم ، كه اندر آمد و وى را يكى بزد و پارهء از وى بربود ، هر دو از هوش بشديم چون با هوش آمدم و گفتم اين چه بود گفت خداى اين دد بر من مسلّط كرده است هرگاه كه از ذكر فروايستم بيايد و مرا بگزد چنين كه مىبينى .
جعفر بن نصير گويد از جريرى شنيدم كه گفت يكى بود از اصحابنا دائم مىگفتى اللّه اللّه روزى چوبى بر سر وى آمد و سرش بشكست ، خون مىدويد و از آن خون بر زمين نبشته پيدا همىآمد كه اللّه اللّه .
رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 354
مساهمون: ابو القاسم عبد الكريم القشيري
ص٣٥٤