تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
و عقب آنها براى تماشا جمع ميشدند ، بطوريكه گاهى راه عبورومرور سد ميشد . ذكاء الملك ، ميرزا محمد حسين فروغى ، استاد ادبيات ما در مدرسهء سياسى ميگفت يكسال در اصفهان اين دسته‌ها زودتر از معمول راه افتادند و باشكال مختلف از دكانها پول گرفتند . باز هم چند روزى بعيد مانده بود ، يكروز كلك گلى خالى كه ته آن قدرى خاكستر ريخته بودند ، بدست گرفته با خواندن تصنيف و ضرب تنبك ، دوره افتادند . كلك را جلو صاحب دكان ميگذاشتند و همگى ميگفتند « اينهم كلك است » و پولى گرفته رد ميشدند . شايد جملهء « اينهم كلك است » در مواردى كه بهو و جنجال چيز بىاساسى را مىخواهند جاندار و حقيقى جلوه بدهند ، بعد از اين عمل وارد محاورات و بعدها در نوشته‌ها هم معمول شده باشد . شب چهارشنبهء آخر سال ، در خانه‌ها آتش‌افروزى ميكردند و زنها به اين كار خيلى علاقه داشته ، مقدارى بوته در يك سمت حياط كپه‌كپه ميگذاشتند و آتش ميزدند و از روى آنها ميپريدند . اين جست‌وخيز دو سه بار از سر تا ته تكرار ميشد و اين ذكر را هم در ضمن ميگفتند :
غم برو ، شادى بيا ! * محنت برو ، روزى بيا !
در دفعهء بعد اين ذكر را كه آتش مخاطب آن بود ، بايد بگويند :
زردى من از تو ، سرخى تو از من * سرخى تو از من ، زردى من از تو
عصر سه‌شنبهء آخر سالى از خيابان برق به سمت خانه ميآمدم ، در جلو دكان نانوائى سر پامنار روبروى قيصريه « 1 » كه امروز مدرسهء متوسطه شده است ، يكى از پادوهاى دكان كه از طرف استاد مأمور فروش بوته‌ها ، بود براى عرض متاع خود فرياد ميزد « خونه گفتند بوته بگير ، يادت نره ! » آقاى ابو الحسن مستوفى ، مستشار ديوان محاسبات ، ميگفت در دورهء مشروطه ، قبل از ديكتاتورى ، شبى بخانهء يكى از وزراى جنگ دوره كه منصب سردارى هم داشت رفته بودم ، از قضا شب چهارشنبهء آخر سال بود . حضرت اشرف سردار وزير جنگ در منزل و برسم زمان كله‌گنده‌هاى وزارت جنگ هم در حاشيهء مجلس او نشسته بودند ، پيشخدمت وارد شد ، تعظيم غرائى كرده ، عرض كرد قربان ! بوته حاضر است ، آقاى وزير جنگ از جا برخاست و با اتاماژور وزارت جنگ با تمام اذكار كلثوم ننه‌اى از روى كپه‌هاى بوته پريد . وقتىكه عمليات بجا آمد ، سردار وزير جنگ بواسطهء چاقى كه داشت نفسه ميزد . در دورهء مشروطه به اين قبيل وزراء كه اگر كبير را هم دنبال سردارى خود مىبستند ، واقعا صغير بودند ، زياد برخورد ميشد .
هامش
( 1 ) - قيصريه وقف مدرسهء سپهسالار و بارانداز برنج مازندران بود كه از همهء شهر براى خريد به آنجا ميامدند . در زمان پهلوى مرحوم ، قيصريه مبدل بمدرسه شد و اين عمل خلاف وقف نيست زيرا سپهسالار در وقفنامهء خود مدرسه‌اى براى اطفال گنجانده است كه از موقوفات مدرسه بايد ساخته و نگاهدارى شود و محل قيصريه هم يكى از محلهاى موقوفه است .