مذهبى هم آشنا كند و مواظب نماز بچهها باشد . آخوند در اين قسمت وظيفهء خود هر روز مسائل دينى و مذهبى از اصول و فروع دين گرفته تا طهارت و نجاست - وضو و نماز و مقدمات و مقارنات آنها را از روى مسئلة و فتواى مقلد زمان براى بچهها ميگفت و هر روز عصر همين كه كارهاى درس تمام ميشد ، همگى را وادار ميكرد وضوء بگيرند و بطور اجتماع نه جماعت نماز بخوانند . فقط چند نفر از بزرگترها لياقت پيشصف شدن را داشتند كه بنوبت هريك در يكروز جلو ميايستادند . از تكبير احرام گرفته تا سلام ، تمام اذكار را بلند ميخواندند و از ركنى بركن ديگر ميگذشتند ، باقى بچهها از عقب آنچه او ميگفت با صداى خفى تكرار ميكردند . رسيدن بمقام پيشصف شدن براى بچهها طرف توجه بود و بايد بچهايكه به اين مقام ميرسد گذشته از توانائى خواندن اذكار و قرائتهاى نماز ظاهر الصلاح هم باشد . اگر بچهاى در خواندن نماز صبح و شب كه در مكتبخانه نبود كاهلى ميكرد بآخوند اظهار ميشد و مؤمن كوچولو طرف تنبيه واقع ميگشت .
از اين مكتبخانهها در منزل اعيان همهجا دائر بود . اگر كسى استطاعت فراهم كردن وسائل آن را نداشت ، با اجازهء پدر خانوادهايكه مكتبخانه داشتند ، پسر خود را با ماهى پنجقران ، يا منتها يك تومان به اين مكتب ميفرستاد . در مدارس آخوندى هم بعضى آخوندها يكى دو تا شاگرد مىپذيرفتند و آنها هم همين مواد را درس ميدادند . در سر گذرها هم مكتبخانههائى بود كه با ماهى يكى دو قران ، بچه كاسبها به آنجا ميرفتند قرآن و فارسى ياد ميگرفتند .
در مكتبخانهء ما چنان كه ديديم جز اعضاى خانواده و حولوحوش كسى از خارج درس نميخواند . بچه نوكرها هيچوقت اجازه نداشتند با آقازادهها درس بخوانند زيرا حقا تصور ميكردند كه اين قبيل بچهها كه تربيت درستى ندارند ، اخلاق بچهها را خراب ميكنند . ملل راقيهء امروزى دنيا هم كه در پارهاى از مدارس عمومى خود شرايطى برقرار كردهاند كه دست هر بقالزاده و بچهدلاكى به آن نرسد ، جز اجراى همين منظور قصدى ندارند . خوانندهء عزيز ! تعجب نفرمائيد كه چگونه در كشور دمكراسى من يكچنين چيزى مينويسم . بزرگترين دمكراسيهاى دنيا را انگليس و فرانسه دارند ، بشرايط ورود جوانها در مدارس عاليهء آنها مراجعه فرمائيد ، تا حقيقت آنچه عرض كردهام ثابت شود .
بعدها كه من تازه پسرى پيدا كردم ، اين بچه را بعقيدهء خود طورى تربيت ميدادم كه يك كلمه حرف مخالف ادب نزند . حتى يكروز كه با او نشسته ، مشغول صحبت بودم عنكبوتى از گوشهاى درآمد و بلافاصله غيب شد . من قدرى دنبال آن گشتم و تكرار ميكردم « عنكبوت كجا رفت ؟ » در اين ضمن حيوان از گوشهاى سر درآورد . پسر چهارساله گفت آقا جان اوناها ! - گفتم چى ؟ گفت كبوده ! و نخواست لغت را كه بعقيدهء او استهجانى در قسمت اول آن بوده است ، تمام بگويد . همين آقازاده را بمدرسه فرستادم
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: عبدالله مستوفى
ص٢٢١