ذكر احوال ملك ناصر الدّين خان
كنون آمدم بر سر مدّعا * به فرمان نوّاب كشورگشا
خديو فلكقدر عالىگهر * خداوند ديهيم و تاج و كمر
چو بهرام گردون بلنداقتدار * مهين بزرگان اين روزگار
الهى بود تا ابد ارجمند * به جاى نياكان ز بخت بلند
هزار و دويست و ده و دو ز عام * چو بگذشت از هجرت اى نيكنام
كه در زابل از حكم ربّ ودود * ز بعد پدر وارث گاه بود
خديو كيان خان والانژاد * برازندهء مسند كيقباد
ملك ناصر الدّين والامكان * پدر بر پدر حاكم سيستان
به عهدش نبودى كسى تنگدل * به جز دشمن « 1 » وى كه بودى خجل
[ 156 الف ] به غور رعيّت رسيدى چنان * كه يك تن نبودى ز وى دلگران
به انگشت تدبير او سرفراز * گره مىشد از كار ايّام باز
ز بس بود دانا و روشنروان * به خوبى مثل بد بر مردمان
چو بد شاه ايّام را دوستخواه * پى امر او شد به دار الرّفاه
كه كار سجستان كند برقرار * به شه حسن خدمت كند آشكار
هامش
( 1 ) . م : دوشمن .