فراخور به وصف تو اى شهريار * ندارم بسته درى شاهوار
تو در عفو كوش اى خديو زمن « 1 » * نه در سكتههاى سخنهاى من
ز نور صفات تو خواهم ضيا * كه بخشد در اين كار ، بارى مرا
نمايد به اين دولتم شادكام * ز الطاف خود خالق لاينام
چو مأمور گشتم ز خان كيان * پى نظم تاريخ اين داستان
نهادم به جان منّت از اين شعف * كه دارم دُرِ مدح او در صدف
[ 154 ب ] پس آنگه به شادى و عيش و طرب * به مدّاحىاش برگشادم دو لب
كه بادا تو را زندگانى مدام * به خوبى و شادى و عيش تمام
بود تا مه و خور به چرخ اندرون * نگردد خيام فلك سرنگون
هميشه بود تا جهان برقرار * بود كشت صيف و خريف و بهار
بود تا مه و هفته و سال و سلخ * نگردد به گيتى تو را كام تلخ
وجود تو از هر بدى دور باد * هميشه دلت شاد و مسرور باد
هرون توسن دهر رام تو باد * سر دشمنان زير گام تو باد
تو را گردش چرخ بادا به كام * صباح عدوى تو گردد چو شام
تن خصم تو زير كوپال و تيغ * الهى بود تا ابد بىدريغ
عدوى تو پيوسته باشد دژم * فزايد بر او هر زمان درد و غم
سر دشمنانت ز تن كنده باد * فلك چاكران تو را بنده باد
هامش
( 1 ) . م : زمين من .