پى حكم او سرفراز عجم * سر خود نهادم به جاى قدم
شدم چون مشرّف در او بارگاه * فراخور به خود يافتم عزّ و جاه
پس آنگه خديو كيانىنژاد * در درج دُرّ و گهر برگشاد
چنين گفت او خان نيكوشيم * به اين بنده از راه لطف و كرم
كه اى از دل و جان ثناخوان ما * ابا عن جدى داعى جان ما
پدر بر پدر چاكر و مدحخوان * ز دل داعى و بنده و جانفشان
چو دارى به كف مايهء شاعرى * در اين پيشهء خود اگر ماهرى
به نحوى كه در عهد مرحوم خان * به نظم آوريدند اين داستان
صبورى و ناصح دو شيرينكلام * به فرمودهء خان والامقام
ملك ناصر الدّين عالىگهر * نمودند آنجا سخن مختصر
كه از بعد هجرت به سال هزار * دويست و شش افزا بر آن در شمار « 1 »
به زابلستان بود فرمانروا * به فرمان دادار ارض و سما
توام چونكه دارى از ايشان تبار * ز ميراث اجداد نظمى بيار
كه فانى بود اين سپنجين سراى * كسى را در آن جاودان نيست جاى
[ 154 الف ] پس از فوت نوّاب رضوانمآب * به نظم آور اين داستان در كتاب
كه ماند ز ما نام در روزگار * ز تو هم بماند هنر يادگار
چو بشنيدم از خان كى اين سخن * نگنجيدم از ذوق در پيرهن
دُر گوش من شد كلام متين * به نزديك وى بوسه دادم زمين
كه گر بخت فرخندهات ياورى * نمايد به من اندرين داورى
مرا مدحت اى خسرو كامكار * به گيتى بود مايهء افتخار
به فرمانت اى خان كشورگشا * نمايم در اين داستان ابتدا
ز هر در كنم جُستجوى سخن * به مدح تو شيرين نمايم دهن
اگر درخور شأنت اى كىنژاد * نباشد سخنهاى اين كمسواد
هامش
( 1 ) . اشاره به سال شروع سرودن شجرة الملوك توسّط صبورى و ناصح .