محمّد ملك ناصرش كرد نام * كه نصرت دهد خالقش بر مرام
به تاريخ سبعين مائة الف بود * كه آن اختر آمد به برج وجود
الهى بود تا ابد كامكار * به ظلّ تو اى داور كردگار
يكى جشن شاهانه فرمود شاد * كه بزم چنان كس ندارد به ياد
به بيچارگان داد چندين درم * كه شد مستحقّين بىدرد و غم
چو بگذشت از عمر او سال چند * كه شد دمبهدم دولتش ارجمند
ز الطاف خاقان ظلّ إله * جهاندار احمد شه نيكخواه
به او داد ملك جنابد و كاخ * كه مرزىست آباد و جاى فراخ
همه سال اثمار بر شاخسار * بود همچو جنّت هميشه بهار
[ 148 الف ] چراغ خراسانست او سرزمين * كه باشد به خوبى چو خلد برين
چو نوّاب كى حاكم آن ديار * شد از بهر رفتن برآراست كار
مهى سيستان خان عالمفروز * برون شد چو از كشور نيمروز
بزرگان اطراف آن رهگذار * دويدى برش هر يكى با نثار
چو نزديك شهر جنابد رسيد * بر آن مردمان گشت چون « 1 » صبح عيد
محمّد حسين خان والاگهر * كه محمود شه بود او را پدر
در آن شهر چون بود او را وطن * خردمند دانا سر از انجمن
به همراهى . . . . « 2 » تمام * پذيره شدندش ورا خاص و عام
ز بعد ملاقات او سرفراز * سوى منزل خويش گشتند باز
رعيّت به درگاهش از هر كنار * دويدند چون بندگان با نثار
جهاندار از مردمان گشت شاد * به هريك به قدر خودش پايه داد
از آن پس دو عمزاده از يكدگر * نشستند خرّم به شام و سحر
در آن شهر مىبود تا چندگاه * به اجلال فرماندهى نيكخواه
[ 148 ب ] به او سرزمين مدّتى چون بماند * بسى تخم احسان به دلها فشاند
هامش
( 1 ) . م : چو .
( 2 ) . در متن سفيد مانده است .