فلكقدر جوّاد عبّاس خان * كه بد نقد محمود شاه كيان
ملك جعفر او خان ضيغامفش * ملك رستم او مهتر كينهكش
سه عمزاده از ديدن نامور * شكفتند چون گل ز باد سحر
ز ديدار هم شادمان روز و شب * نشستند با هم به عيش و طرب
به يك روز شادان سليمانكى * بيامد بر شاه فرخندهپى
چنين گفت كاى شهريار جهان * چو هستم تو را از كمين بندگان
به زابل چو تنهايم اى نامور * چو باشد اگر شاه فيروزگر
فرستد سه عمزادهء اين غلام * به زابلستان تا شوم شادكام
كه باشند در خدمت تاجور * مددكار اين بنده شام و سحر
چو بشنيد اين عرض را شهريار * پسند آمدش گفته نامدار
دو خان سرافراز والاتبار * ملك جعفر و رستم كامكار
مرخّص بفرمود و عبّاس خان * به خدمت نگه داشت شاه جهان
سه خلعت شهنشاه جمشيدفر * ببخشيد بر هر سه والاگهر
مرخّص چو گشتند از پادشاه * شتابان برفتند شادان به راه
[ 147 الف ] چو از مقدم خسرو نامور * به گردان زابلزمين شد خبر
پذيره برفتند در پيش راه * رعيّت سران و سران سپاه
نشستند در شهر شادان به هم * سه عمزاده بىمحنت درد و غم
شب و روز خرّم به عيش و شكار * همى در بيابان و دريا كنار
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 296
مساهمون: صبورى
ص٢٩٦