چو بشناخت خاقان صاحبسرير * كه هستند او هردو روشنضمير
[ 145 ب ] دو گل از گلستان باغ كيان * برافزودشان قدر از سروران
دو خلعت به هريك عطا كرد شاه * چنان چون بود درخور نيكخواه
رقم گشت از مصدر عزّ و جاه * بزرگى اقليم زابل سپاه
به نام سليمان والاشكوه * كه بد وارث و صاحب او گروه
سليمانمكان خان دريانوال * روان شد سوى سيستان بىملال
ملك جعفر او خان حشمتپناه * به خدمت نگهداشت فرخنده شاه
چو آمد به نزديكى سيستان * خبر شد از آن مهتران و سران
پى پيشبازش شتابان شدند * ثناخوان او خان خانان شدند
ببستند بر تخته ثور فلك * پى خدمت خان انفس ملك
بزرگان و اعيان پشت زره * گشودند از خاطر « 1 » آن « 2 » گره
به بنجار « 3 » آمد خرامان ز راه * شدند پيش همه مردمان نيكخواه
از آنجا به فال همايون به شهر * به شادى درآمد سرافراز دهر
بزرگان شهرى و دهرى تمام * ستادند در خدمتش صبح و شام
چو بنشست بر جاى اخوان خويش * بدانديش را شد دل از كينه ريش
مهان سجستان زمين سربهسر * ز نخل عطايش بچيدند بر
[ 146 الف ] به مردم به وفق و مدارا سلوك * نمود او سرافراز آل ملوك
هامش
( 1 ) . م : خواطر .
( 2 ) . شايد : شان .
( 3 ) . بنجار از قصبات آباد و مشهور و داراى سابقه فرهنگى و علمى در سيستان بود كه خاندان كلانترى در اين منطقه و نيز در اسكل سكونت داشتند .