[ 123 الف ] به اردوى شاهى روان را بداد * جهان را چنين است آيين و داد
يكى آورد ديگرى را بَرد * خردمند كى مكر دنيا خورد
پس از فوت آن خان والامكان * درخشندهتر شد مه سيستان
در جود بر اهل زابل گشاد * به داد و دهش خلق را كرد شاد
چنان كرد عدلش جهان بىگزند * كه آتش نكردى گزند سپند
از آن پس طلب كرد يكسر سران * ز سربندى و شهركى مهتران
چنين گفت آنگه به آن انجمن * كه اى نامداران لشكرشكن
ز تيغ شما خصم را در ستيز * نبينم مگر كشته و در گريز
چنين است فرمان شاه جهان * كز اين نامداران و گردنكشان
سپاهى به كردار باد سموم * برآرم « 1 » به پيكار بدخواه شوم
به ملك فره آتش اندر زنم * بن و بيخ بدخواه را بركنم
كه آيد امير جهاندار شاه * در آن ملك از دشمنان كينهخواه
از آن پس ز مردان نامى هزار * گزين كرد گردان خنجرگذار
هامش
( 1 ) . م : برآنم .