رفتن ملك لطفعلى خان با سپاه سيستان به ملك فراه و محاربه نمودن در آن ديار و فيروز گشتن او
همين بود تا آمد اين آگهى * كه آمد سپهدار شاهنشهى
[ 123 ب ] برادر به خاقان گردوناساس * كزو شير در نيستان داشت پاس
ملقّب به نام خليل جليل * براهيم خان مهترى بىعديل
چو بشنيد خان كيان اين خبر * ببست از پى رزم و كينه كمر
برانگيخت لشكر چو سوزنده باد * ز زابل به ملك فره رو نهاد
چو نزديك اردوى ايران رسيد * پذيره شدندش سران چون سزيد
چو آمد به سردار ايران خبر * كه آمد جهانجوى جمشيدفر
سپهدار لطفعلى خان كيان * سر مهتران گرد روشنروان
شد از نام او نامور پرنهيب * ندانست از هم ، عنان و ركيب
برانگيخت لشكر ز شهر فراه * سيه كرد از گرد خورشيد و ماه
همه از پى رزم نعرهزنان * چو آشفته ديوان مازندران
سپاهى فزونتر ز مور و ملخ * كشيدند بر دامن رود نخ
ازآنرو سپهدار والاشكوه * بياورد لشكر گروها گروه
تبيرهزنان از دو رويه سپاه * دهاده برآمد به خورشيد و ماه