بكوشيم و فرجام كار آن بود * كه فرمان دادار كيوان بود
چو بشنيد نوّاب والانژاد * از آن نامداران دلش گشت شاد
از آن پس درى مكرمت برگشاد * به هريك به قدر خودش پايه داد
بسى خلعت و اسب و تيغ و سپر * ببخشيد بر انجمن سربهسر
چو شش ماه بگذشت يا بيشتر * دينم خان سپهدار توران ، كمر
ببست از پى « 1 » كين زابل ديار * بفرمود تا لشكرى بىشمار
به درگاهش آمد ز نزديك و دور * ز مردافكنان و سواران تور
برادر ورا بود كهتر به سال * قوىجثّه و سهمگين برز و يال
[ 95 ب ] كه او زشت را بود جانو لقب * به چنگيزخان مىرساندى نسب
طلب كرد و گفتا از اين در خرام * برو تا ديار نريمان و سام
به حكم برادر به فتح همعنان * روان گشت با لشكر بىكران
ملك چون ز حالش خبردار شد * برآراست لشكر به پيكار شد
دليران زابل پى ننگ و نام * برفتند با شوكت لاكلام
دو لشكر چو باهم برابر شدند * تو گفتى دو درياى اخضر شدند
به يك ره دو لشكر درآمد به جوش * ز هامون به كيوان برآمد خروش
نهنگان پيكار از هردوسوى * در آن بحر كينه نهادند روى
بكندى به دندان سر يك دگر * به ميدان چو شيران سر گور نر
به خنجر دريدند پهلوى هم * دليران از اينسو از آنسوى هم
دليران زابل به تيغ و سنان * بكشتند چندان ز تورانيان
كه آمد شمارش برون از حساب * ز خون شد در او دشت چو رود آب
و ليكن چو انبوه تورانيان * فزون بود از انجم آسمان
بكشتن نمىگشت اصلاى كم * از آن روى گشتند گردان دژم
ز رزم و ز آويز برتافتند * سوى منزل خويش بشتافتند
هامش
( 1 ) . م : « پى » ندارد .