برفتند چون قُلزم موجخيز * به تندى چو آتش به كف تيغ تيز
چون آمد بر ميرزا آگهى * ز عقل و خرد گشت يك ره تُهى
بفرمود تا مهتر سركشان * سپارند بر دست مردمكُشان
چو او سر شد از سرو سيمين جدا * بر او زار بگريست ارض و سما
[ 93 ب ] جهانا دريغا هزاران دريغ * به آن سرو بالا و آن دست و تيغ
كه دست اجل داد از ايشان به باد * دريغا از آن گرد صاف اعتقاد
چنان مهربانى به نامهربان * سپردى چرا و ربوديش جان
تو را شرم نايد از اين كردهها « 1 » * از اين كردههاى بد اى بىحيا
هامش
( 1 ) . م : كردها .