ملكزادگان شُد ز هر سو خبر * ببستند بر كينه جُستن كمر
به يارى ايشان سپاه زره * نمودند يك سر كمانها به زه
به جعبه فزودند تير خدنگ * پى كين خُروشان چو جنگى نهنگ
سپه انجمن شد ده و دو هزار * به كف خنجر و تيغ زهر آبدار
پس آنگه يكى از نژاد كيان * بشد پيش چون اختر كاويان « 1 »
سپاهى پس پشت آن نامدار * كه بُد فتح از هر يكى آشكار
خبر يافت چون مهتر مهتران * كه آمد به يارى سپاه گران
برون آمد از در به فرّ و شكوه * كزان لرزه افتاد بر دشت و كوه
قزلباش « 2 » آمد عنان بر عنان * گرفته به كف از پى كين سنان
دو لشكر بدانسان برآويختند * كه گفتى به همشان برآميختند
[ 93 الف ] كيانزادگان و نقيبان چو شير * سنانها به كف بادپايان به زير
بكشتند از آن فرقه چندان سوار * كه ره بسته گرديد بر مور و مار
قزلباش چون مردم بيهشان * برفتند نزديك رستم نوان
چو بشنيد گرديد دل پر ز غم * ز بدكارى رأى خود شد دژم
ملك چون ظفر يافت از كردگار * به اقبال و دولت برآراست كار
بيامد به ملك زره شادمان * به نزد نقيبان و آل كيان
به گردش سپه جمله جمع آمدند * چو پروانه بر دور شمع آمدند
بزرگان و آزادگان بالتّمام * بگفتند كز بهر ناموس و نام
بكوشيم و يكباره جنگ آوريم * جهان بر ستمكاره تنگ آوريم
بگفتند و از جاى برخاستند « 3 » * سر و تن به جوشن بياراستند
شجاعان زابلستان سربهسر * گرفته به كف تيغ و زرّين سپر
هامش
( 1 ) . شاعر در اينجا روايت فريدون و ضحّاك و كاوه را پيش رو دارد و گويى مىخواهد شاهزادهء صفوى را به ضحّاك مانند كند .
( 2 ) . م : غزلباش .
( 3 ) . م : برخواستند .