چو آمد به دهلى فراز « 1 » او سپاه * مخالف بر ايشان گرفتند راه
چنان رزم و پيكار گرديد سخت * كه لرزيد برخود زمين چون درخت
هجوم مخالف چو بسيار شد * سپاه ملك رو به ديوار شد
نمودند باغات دِهلى « 2 » حِصار * كه ناگه ملك ناصر از يك كنار
بيامد بياورد مردى هزار * ز فرزند و خويش خود او نامدار
ز هرسو دليران پرخاشجوى * به آورد با هم نمودند روى
چنان شعله زد آتش كارزار * كه بر چرخ گردون برآمد شِرار
كه ناگه ملك چون دمنده نهنگ * بيامد خروشان در او دشت جنگ
هم از ره بر آن مدبران حمله كرد * هوا قيرگون شد ز بس خاست « 3 » گرد
[ 88 الف ] چكاچاك شمشير بر شد به ابر * سيه گشت گيتى چو گَردِ هژبر « 4 »
بيفتاد « 5 » سرها ز تن همچو گُوى * روان گشت از خون در او دشت ، جوى
چو ميران بديدند او شور و شر * پراكنده گشتند از يكدگر
نكردند از ننگ و ناموس ياد * گريزان برفتند برسان باد
ز ميران در آن روز مردى هزار * تبه شد به شمشير مردان كار
ز جيش ملك نيز سيصد نفر * بِكُشتند آن فرقهء دربهدر
مظفّر حسين ماند تنها فگار * نه جاى ثبات و نه راه فرار
ملك را چو شد يات « 6 » نصرت فراز * رخ آورد بر درگه بىنياز
چو بگذشت يك هفته نوّاب كى * به دست يكى مرد فرخندهپى
فرستاد در نزد ميرزا پيام * فراموش كن از كينه نزدم خرام
هامش
( 1 ) . م : « به دهلى از او » . [ بنابر احياء الملوك ، ص 244 : چون آن سپاه به دهلى نزديك شد . ( ج . م ) ] .
( 2 ) . [ دهلى همانست كه بعدها به « دك ديلى » يعنى « بلندى ديلى » معروف مىشود و بر ساحل چپ هيرمند است . آن سوى مرز كنونى در خاك نيمروز و اندكى دور از مرز . نك : احياء الملوك ، ص 244 و قبل از آن .
( ج . م ) ] .
( 3 ) . م : خواست .
( 4 ) . م : گاهژير .
( 5 ) . م : به يفتاد .
( 6 ) . شايد منظور « رايات » است .