مرخّص بشد لشكر نيمروز * چو بگذشت از اين داورى چند روز
[ 87 الف ] محمّد كه بودش وكيل سپاه * بپيچيد از رسم و آيين و راه
سپاه و رعيّت از آن شادكام * ز ميرزا نبردى كسى غير نام
چو در دفع آن ميرزا را توان * نبد با تن چند از محرمان
روان جانب سيستان شد دگر * چو بشنيد محمود كسرىگُهر
به آيين مهماننوازى به راه * بيامد بر نامور نيكخواه
به بَر تنگ بگرفت و آمد دوان * به همراه مهمانش آن ميزبان
چو آورد او را سوى خوان خويش * فزون كرد از پيش احسان خويش
همه روزه بودى به نخجير و باز * به شبها در بزم كردى فراز
برآراستى مجلس شاهوار * مُغنّى نواخوان « 1 » چو بُلبل هزار
هامش
( 1 ) . م : نواخان .