شهنشاه شاهرخ پى رزم و كين * روان گشت در مرز تورانزمين
ستمكاره مردى ز توران سپاه * طلب كرد شاهنشه كينهخواه
بگفتا ازاين در برو تازيان * به نزد سپهدار زابلستان
خراج سه ساله بگير و بيار * يكايك به گنجور ما برشمار
چو بشنيد از شه جفا پيشه مرد * به ملك سجستان بيامد چو گرد
چون فرمان شه ديد قطب كيان * هماندم طلب كرد يكسر سران
به ايشان چنين گفت فرمانروا * كه سلطان خراج سه ساله ز ما
[ 74 الف ] طلب كرده اين را چه « 1 » باشد جواب * بگوييد پاسخ ز رأى صواب
چو اين حكم آمد سران را به گوش * دل نامداران در آمد به جوش
بگفتند اى سرور نيكخواه * تو دانى كه از ظلم توران سپاه
شد اين مرز آباد يكسر خراب * تهى گشته از گوهر و زرّ ناب
ملك گفت اين را ندانم پسند * كه پيچم ز فرمان شاه بلند
دليران زابل همه سربهسر * بگفتند اى مهتر پر هنر
اگر قول ما نشنود شهريار * نماييم يكسر از اين در فرار
ازاينرو كه بر كف نداريم زر * به حال فرومايگان درنگر
كه بعد از خرابّى صاحبقران * نگرديده آباد يك خاندان
اگر آنكه سالار اين انجمن * خَرَد رنج ما را به جان و به تن
شود پيشرو از براى ستيز * نماييم بر دوشمنان رستخيز
چو « 2 » بشنيد نوّاب صاحبوقار * شد از بهر بيچارگان غمگسار
بخشنودى مهتران ديار * ميان تنگ بست از پى كارزار
وزان پس گشود از پى رزم چنگ « 3 » * ز هر در طلب كرد مردان جنگ
ز مردان شمشيرزن چهل هزار * بر آن جمع شد درخور كارزار
هامش
( 1 ) . م : چو .
( 2 ) . م : چون .
( 3 ) . م : جنگ .