نشد فتح بابى چو بر شهريار * دل آزرده شد جانب رودبار
سه بندى قوى سخت بنياد بود * كز آن كشور زابل آباد بود
بفرمود خاقان مالكرقاب * كه كردند آن بندها را خراب « 1 »
وز آنجا شهنشاه با صد فسوس * روان شد به عزم نشابور و طوس
چو سلطان ز زابل زمين درگذشت * پراكنده گشتند مردم به دشت
ره آب چون بسته شد از ديار * ز مأواى خود كرد هركس فرار
ميان جزاير مكان ساختند * به هرجا دهى تازه پرداختند
[ 75 ب ] ملك قلعهء فتح كرد اختيار * كز آن مانده در اين زمان يادگار
چو آخر درين دير بىاعتبار * نباشد مكان ثبات و قرار
بشد آفتاب رخش زير ميغ * از آن جان شيرين برآمد دريغ
چو شد بدر اقبال آن ناپديد * جهان ماند بر پور آن بو سعيد
به جاى پدر آن يل سرفراز * به عزّت به سر برد سال دراز
چو پژمرده شد گلشن شُوكتش * بگرداند رو اختر دولتش
ملك يحيى پور آن كامكار * به رسم نياكان برآراست كار
هامش
( 1 ) . به نوشتهء ملك شاه حسين ، پيشنهاد خرابى بندهاى هيرمند را شخصى به نام « ميرساقى » داد . اين ميرساقى كسى بود كه به نوشتهء احياء الملوك « جمعى از قومان او را ملك قطب الدّين به قتل آورده بود و او به خدمت ميرزا شاهرخ به هرات رفته مدّتها در هرات بود و در اين لشكر سركردهء خرابى و فساد بود . از محاصره مأيوس شد به خدمت پادشاه رفته به عرض رسانيد كه اين هم قسمى از فتح است كه كلّ مملكت را خراب سازيم و بندها را از هيرمند برداريم ، خود اهل قلعهء و شهر به پايه سرير اعلى خواهند آمد . جمعى ديگر از مفسدان اين رأى را استحسان فرموده ، اردوى معلّى را بر سربند هاونگ آوردند و آن بندى بود كه در زمان گرشاسف بسته بودند به سنگ و آهك و از آن تاريخ هر پادشاه بر آن افزوده بود و آبادى سيستان از او بود . آن بند را بدين صفت خراب كردند كه سركهء كهنه بر سنگ مىريختند و به ميتين فولاد آبدار مىشكستند . چهل فرسخ در هشت فرسخ و بعضى محال در دوازده فرسخ از آن بندها و ساير بندها مثل بند حمزه بلواخان و بنديكاب كه سرابان و بنابان و زره و رامرود و حوضدار و كندر از آنجا آب مىبردند و آبادى طرف شرقى هيرمند به نوعى بود كه از قلعهء زرنج و حصار طاق و مواضع آن تا در شهر و پشت شهر ، چهار كمر شهر بلكه تا اوق همه عمارت بود كوچه به كوچه . اين بند كه اشرف بندها بود خراب ساخت تا بلواخان برفت و همه را خراب كرد . » ( احياء الملوك ، صص 113 - 114 )