سه نوبت بدينگونه پيكار سخت * نمودند يارى نفرمود بخت
ز ميدان دليران زابل زمين * برفتند در شهر ، دلها غمين
ملك تنگدل شد ز جور سپهر * بگفتا كه اف بر تو اى « 1 » كين مهر
[ 72 الف ] پس آنگه سپهبد تضرّعكنان * بيامد به درگاه صاحبقران
مظفّرلوا شاه گردوناساس * ورا داد در خدمتش اختصاص
گذشته گناهش ببخشيد شاه * چو « 2 » آمد به دربار آن عذرخواه
پس آنگه شهنشاه صاحبقران * نشست از بر باره كُهتوان
به نظارّه لشكر بىكران * همى بود سالار صاحبقران
كه ناگه ز گردان زابل حصار * كمانهاى چاچى به كف سى هزار
بسان هيون گسسته مهار * روان هريكى در صف كارزار
گشادند از شست تير خدنگ * دهاده برآمد به ميدان جنگ
يكى تير بر ران صاحبسرير * رها شد چو از شست شد جايگير
عنانپيچ شد شاه زرّينكُلاه * به يكران دولت به قلب سپاه
ملك را بفرمود كردند بند * بپوشيد جوشن شه ارجمند
به ميدان درآمد به شأن و شكوه * كه زان لرزه افتاد بر دشت و كوه
سپاهش درآمد چو دريا به موج * چو موجى كه پستش همان بود اوج
به ميدان فرو ريخت سرها به خاك * زرهها ز شمشير شد چاكچاك
دليران سلطان صاحبقران * ابا لشكر سيستان همعنان
[ 72 ب ] به دروازه شهر تنگ آمدند * ز برج و ز باره به جنگ آمدند
چو از سيستان بخت برگشته بود * نمودند سعى و نبخشيد سود
در آن شهر لشكر فرو ريختند * به دروازه با هم برآويختند
ز شهرى و لشكر ز بس كشته شد * در آن شهر از كشتهها پشته شد
دليران ترك از مى كينه مست * به تاراج و كشتن گشادند دست
به يغما بِبُردند هرچيز بود * ز دّر و ز ياقوت و ظرف و نقود
هامش
( 1 ) . م : او .
( 2 ) . م : چون .