ز بس گرد برخاست « 1 » از روى دشت * سپهرى دگر چون فلك پهن گشت
چنان خون روان شد در آن انجمن * كه گفتى شده قلزم موجزن
تن كشتگان همچو زورق نگون * فتاد اندر آن لجّه موج خون
چنان رزم كردند هر دو گروه * كه از كشته شد پشتهها « 2 » كوهكوه
به دست و [ به ] بازوى مردان كين * روان تهمتن نمود آفرين
و ليكن چون اقبال صاحبقران * ظفر داشت از جانب اختران
دليرى گردان نبخشيد سود * چو « 3 » تقدير يزدان دگرگونه بود
شجاعان زابل از آن كارزار * برفتند پيچان ز غم در حصار
چون شب چادر قير بر سر كشيد * سپه از دو جانب به جا آرميد
يكى در حصار و يكى سوى دشت * طلايه به هرجانبى برگذشت
چو سلطان مشرق به زرّين كمر * به اقليمگيرى برآورد سر
[ 71 ب ] فلق پردهء قيرگون بردريد * ز خون شفق جامه بر تن كشيد
خروشيدن پردلان از دو سوى * درافكند در شش جهت هاىوهوى
ز ناليدن كوس و نا و نفير * به گردش درآمد سر چرخ پير
به تحليل پيك اجل شد روان * به آن نامداران عنان بر عنان
به هريك همى داشت گفتوشنود * كه فرصت مكن فوت بشتاب زود
كه اين جاى مردى و سربازى است * نه همچو زنان رسم غمازى است
قضا اندر آن دم برآورد غُو * قدر شد به هردو سپه پيشرو
روآرو برآمد به ميدان جنگ * برفت از رخ ماه و خورشيد رنگ
سجستانى و لشكر شهريار * نهادند رو در صف كارزار
چنان ريخت سرها ز فولاد تيغ * كه ژاله فرو ريزد از تند ميغ
ز ميدان برآمد يكى تيرهگرد * كه گفتى جهان شد شب لاجورد
سنانها در آن تيرگى « 4 » همچو برق * گذر كرد از سينه و پشت و فرق
هامش
( 1 ) . م : برخواست .
( 2 ) . م : پشتها .
( 3 ) . م : چون .
( 4 ) . م : تيرهگى .