ز حدّ سمرقند تا كاشغر * درآمد به فرمان آن تاجور
سپهدار چين و خطا و ختن * كه بُد گورخان نام آن صفشكن
سپاهى ز ترك خطا و چگل * بياراست آن خسرو شيردل
كه بودى فزونتر ز برگ درخت * همه كافر زشت و در رزمسخت
به ملك سمرقند هردو سپاه * رسيدند با هم به آوردگاه
كشيدند صف از دو جانب گروه * دو شاه دلاور به فرّ و شكوه
زمين از روارو درآمد به جوش * ز ناى و تبيره برآمد خروش
فلك پنبه از خوف در گوش كرد * سرافيل صورش فراموش كرد
هوا قيرگون شد زمين لعلپوش * ز خون دليران درآمد به جوش
چو دريا شد آوردگه ، سربهسر * تن كشته موج و حبابش به سر
از آن بهر خونخوار يك سر سپاه * عنانپيچ گشتند از پيش شاه
جهاندار سنجر ميان گروه * ثبات قدم داشت مانند كوه
ملك تاج الدّين والى نيمروز * به او گفت اى شاه عالمفروز
نه جاى ثبات است اى پاكزاد * كه لشكر سراسر ز هم دست داد
[ 68 ب ] برون رو ازين ورطهء دار و گير * مبادا كه يك ره شوى دستگير
كه در قلب ، جاى تو دارم نگاه * به نيروى شمشير و لطف خداى « 1 »
چه بشنيد سنجر از آن نامدار * به كردار شيران برآراست كار
به همراه سيصد تن از سركشان * كه « 2 » بودند هريك هژبرى دمان
بزد بر صف لشكر بىشمار * به مردى برون رفت از يك كنار
سلامت برون رفت از او رزم سخت * به تدبير و امداد آن نيكبخت
ملك تاج الدّين ماند بر جاى شاه * سپه هاله بر گرد آن زد چه ماه
مكرر به شمشير با زور دست * بسى تن بريد و بسى سر شكست
سپاه خطا خيره در جنگ او * بماندند از آن تيزآهنگ او
هامش
( 1 ) . [ شايد : « إله » ( ج . م ) ] .
( 2 ) . م : به همره كه .