سراسر زمين شد ز خون لعلپوش * ز بس ريخت خون از بر و يال و دوش
[ 67 الف ] ابو الفضل با لشكر سيستان * گرفته به كف نيزه جانستان
به قلب سپاهى عدو حمله برد * تو گفتى كه زنده است « 1 » بهرام گرد
سه فيل قوىپيكر آن باشكوه * براند و بيامد به سوى گروه
چو ديد ارسلان شه چنان رزمسخت * عنانپيچ گرديد آن سستبخت
گريزان بشد سوى هندوستان * سپرده به دشمن همه دوستان
چو برگاه « 2 » محمود زد تكيه ، شاه * بزرگى و تاجش برآمد به ماه
هر آن چيز سلطان غازى فراز « 3 » * به غزنين آورد عمرى دراز
ز تخت و ز گنج و [ ز ] تاج و ز زر * ز الماس و ياقوت و رخشانگُهر
به دست جهاندار سنجر فتاد * چنين است « 4 » چرخ كهن را نهاد
مشو بندهء حرص اى پاكزاد * كه گيتى بسى داده چون تو به باد
چه سلطان شد از گنج محمود شاد * كف دُرفشان بهر احسان گشاد
بسى داد بر لشكرش خواسته * كه شد كار ايشان همه ساخته
خصوصا به سالار زابل زمين * كزان ديد مردانگى روز كين
زر و گوهر و هديهء شاهوار * بفرمود كردند بر وى نثار
گريزان چه شد ارسلان از سپاه * به غزنين درآمد جهاندار شاه
[ 67 ب ] از آنجا به فتح و ظفر همعنان * ابو الفضل آمد سوى سيستان
چو آمد به شهر سجستان ز راه * برآسود يك چند آن نيكخواه
دژم شد بر او « بخت ناسازگار » « 5 » * خزانى شدش روزگار بهار
هامش
( 1 ) . م : « است » ندارد .
( 2 ) . م : پركار .
( 3 ) . م : فرار .
( 4 ) . م : « است » ندارد .
( 5 ) . م : « تخت نازكار » .